X
تبلیغات
رایتل

کتاب چهارم، برآمدن مردم، مقدمه 27.

یکشنبه 14 خرداد 1391 ساعت 12:28 ق.ظ

کتاب چهارم، برآمدن مردم، مقدمه 27.


در مقابله با انبوه گفتار و نوشتارهایی بی اصل و نسب، در موضوع هویت و تمدن و فرهنگ ایران و شرق میانه، با گنگ و گروهی شکل گرفته در کرسی های شرق شناسی دانشگاه های پرآوازه غربی آشنا شدیم که با توسل به انواع ترفند و شگرد جعل، برای ما از تاقچه های تخت جمشید تا ساکنان حرم سرایی در میدان ارک تهران، هویت ملی تراشیده اند. در خلال بررسی این گونه تالیفات دریافتیم که مجموع سوقات گند گرفته غربیان، از آن رو اعتبار حدوث و ظهور ندارند که پیش از این در مدخل های گوناگون و از جمله در نمایش پلان شهرهای ایران به دوران قاجار، آشکار شد که پس از ضربه پوریم، تا قریب دو قرن پیش، پهنه شرق میانه تحرک اجتماعی مجدد را آغاز نکرده بود تا اشارات منابع دانشگاه های غرب را معتبر بدانیم.

«سیاح فرانسوی مسیو الیویه که در سلطنت آغا محمدخان تهران را دیده بود وضع ظاهری تهران را چنین شرح می دهد - «بناهای جدید تهران از قبیل بازار و مسجد و منازل و ابنیه سلطنتی جدیدا احداث گردیده ویرانه ها و خرابی های افاغنه هنوز باقی است - آغامحمدخان که این شهر را جهت پایتخت خود انتخاب نموده برای رفاه حال تجار و مسافرین، کاروان سراهای مرفه و مجهز بنا نهاده و قصبه ای را مبدل به یکی از شهرهای قشنگ ایران کرده تهران با دیوار مربع گلی و یک خندق احاطه شده - محیط دیوارها در حدود 7 میل است - در زمان آغا محمدخان در قسمت کوچکی از محوطه داخلی حصار اهالی سکنی داشتند و بقیه خالی از سکنه بود - یک چهارم شهر اختصاص به باغ های بزرگ داشت و قصر شاه در ارک یا قلعه شاهی ساخته شده - در هریک از چهار دیوار دروازه ای بود و برای دفاع مقابل هر کدام به فاصله سیصد یا رد برج مدور بزرگی ساخته بودند در هر برجی دو یا سه توپ قرار داشت. با تمام مساعی که آغامحمد خان برای ازدیاد جمعیت پایتخت اش به کار می برد و با کمک هایی که به تجار و صنعتگران می شد جمعیت تهران در سال های آخر سلطنت اش از پانزده هزار نفر تجاوز نمی کرد - از این عده سه هزار نفر بستگان دستگاه سلطنت و سپاهیان بودند». (رابرت گرانت واتسن، تاریخ قاجار، ص 50)

اگر واتسن ادعا دارد زمان آغا محمد خان، یعنی قریب 230 سال پیش، تهران را دیده و بر آن شرح و وصف نوشته، پس برای معتبر و ممکن کردن قول او، لازم است ابتدا کتاب بزرگی را که دانشگاه بهشتی و میراث فرهنگی و وزارت امور خارجه تایید کرده اند، کنار گذاریم، تالیف آن را ناشیانه بشماریم و همچنان به حضور در قصه های تاریخی خود بسنده کنیم.


قریب ۱۵ سال پیش، سعید رهبر کوشید تا از مسیر جمع اوری اطلاعات مندرج در سفرنامه ها و دیده و شنیده های جهان گردان و مورخان و دیپلمات ها و ایران پژوهان، اشنایی روشن تری از حضور موثر ملتی فراهم آورد که خود یکی از ان ها است. چنین کوششی از آسیب ذهنی لاعلاجی خبر می دهد که آن گروه کم تعداد اهل مکاشفه نیز بدان دچار شده اند. زیرا آنان که انتساب افسانه های شاه نامه و  قوم اریا و زبان دری و دیگر فصول نظیر را، شایسته قبول نمی دانند و بر خود نمی بندند نیز ویلان مانده اند. در واقع نوستالژی هر ایرانی بیرون گریخته از دایره عوام، که خود را در قالب رستم و سهراب و افراسیاب  و اشکبوس و رودابه و گرد آفرید نمی ریزد و تصاویر و تصوری که میراث مکتوب موجود به او می بخشد،  حفره های خود شناسی او را پر نمی کند.. این ها عوارضی است که ناچار گریبان هرکسی را خواهد گرقت که فاجعه پوریم را باور ندارد. سرانجام آقای رهبر  در جست و جوی پیشینه خویش کوشید از مسیر جمع آوری مستقیم توصیفات و  تعاریف موجود در ۵۰ منبع، از سفر نامه ها و یادداشت های پراکنده ایران شناسی، آینه ای برای تماشای چهره بومی خود بسازد، تا لااقل بتواند سبقه قابل دفاعی را ادعا و اراده کند. نتیجه تلاش او کتاب کم و بیش حجیمی شد که برای نخستین بار در سال ۱۳۷۶ و در استکهلم با نام نگاهی دیگر به دیاری کهن منتشر شد که همان ذکر دیار کهن درعنوان آن معرف نوع سرگردانی و ناگزیری مولف است. کتاب او به این می ماند که در  هر گذری راه بر گذرنده های نا آشنا و بی اطلاع ببندیم و بپرسیم: ما کیستیم؟!

«ما ایرانیان هنگامی که می خواهیم خودمان را به رخ جهانیان و به ویژه غربیان بکشیم، بیش تر در جلد باستان شناس فرو می رویم و به گذشته درخشان و پر افتخارمان می نازیم، گذشته ای با عظمتی افسانه ای و غرور انگیز... برای شان بالای منبر می رویم که چه بوده ایم و در جهان چه ها که نکرده ایم و این همه برای آن است که برای اینده هیچ چشم اندازی نداریم و در مورد زمان حال خود نیز فکری نکرده ایم. اگر گذشته برای زندگی امروز و آینده مان هیچ دست آورد مفیدی نداشته باشد و صرفا انگیزه ای باشد برای بی عملی و انفعال ما، از این نازش ها و به رخ کشیدن ها چه حاصل؟ تکرار مکرر این که فرهنگ و تمدن جهانی به ما مدیون است و پشت سر هم ردیف کردن نام هایی چون زردشت، کورش، داریوش، مانی، فردوسی، خوارزمی، خیام، ابوعلی سینا، بیرونی، حافظ، خواجه نصیر، مولوی و ده ها نام پرآوازه دیگر چه نفعی برای حال و آینده ما دارد و تاکنون چه حاصلی به بار اورده است»؟ (سعید رهبر، نگاهی دیگر به دیاری کهن، مقدمه، ص سه)

اشکال و اشتباه آقای رهبر آن جا بروز می کند که شاید خبر ندارد آن قصه های ایران باستان و این صف دراز شاعران و بزرگان فرهنگ ایرانی را غربیان برای ما ساخته اند نه ما برای آن ها. با این همه محتوای کتاب او در این برهه که می خواهیم با مسائل معاصر تعیین تکلیف کنیم، از جهاتی بسیار سازنده است. زیرا منطق بنیان اندیشی به اثبات رسانده است که از زمان قتل عام پوریم تا مقطع سلطنت ناصرالدین شاه تجمع انسانی در ایران و در هیچ مقیاسی برقرار نبوده، تا این خیل نقالان دروغین در باب چند و چون آن ها به خوش آمد خویش داستان بسازند و جمع کنونی را سرگردان تر کنند.

«عادات و رسومی که من اطلاع دارم ایرانیان احترام می گذارند از قرار ذیل است: ایشان اعتقاد به خدایان و معابد و منابر ندارند و اعتقاد به آن ها را علامت حماقت می دانند و این به گمان من از ان جا ناشی می شود که ایشان چنان که یونانیان می پندارند معتقد نیستند که خدایان از همان جنس انسان اند ولی عبادت آنان چنین  است که به قله بلند ترین کوه ها بالا روند و از ان جا به درگاه ژوپیتر قربانی نثار کنند. ژوپیتر نامی است که ایشان به فلک الافلاک می دهند و همچنین ایشان هدایایی به خورشید، ماه، زمین، اتش، آب و باد تقدیم می کنند». (هرودت، تواریخ، ص ۱۰۵)

بنیان اندیشان آماده اند تمام این اتهامات و ابهامات را از زبان هرودت بر خود گوارا بگیرند، با این ضمانت که کسی معلوم کند هرودت کتاب پربرگ اش را با چه وسیله و برچه موادی نگاشته است؟!

«ایرانی ها تقریبا تمام کشیده قامت اند. رنگ شان تیره یا زیتونی است و نگاه شان شبیه به نگاه بزغاله. ابروان شان قوسی و در وسط پیشانی به هم متصل می گردد، ریش شاه مورد مواظبت مخصوصی است و موهای بلند و مجعدی دارند. ایرانیان بی نهایت محتاط و سوء ظنی هستند، به طوری که از ترس مسموم شدن و جادو وقتی در خارج مملکت خود در کشور دشمن هستند حتی از میوه درختان هم نمی خورند». (آمین مارسلین، جلد اول، ص272 )

صلاح را در این دیدم که اجازه بیش تری به امین مارسلین برای امتداد توصیفات اش از ایرانیان ندهم زیرا اتهامات و القابی را که در دنباله بر ما می بندد، با دشنام فاصله ای ندارد.

«غالب زنان ایرانی همچون زنان بربرستان سیه چرده یا سبزه اند. اگرچه زن سفید پوست نیز بین آن ها دیده می شود که غالبا گرجی یا ارمنی اند. بین آن ها بربرهایی شبیه اهالی هرمز یا زنان سراسر سواحل مجاور عربستان دیده می شوند. زنان و دختران پیشه وران و طبقات پایین به طور گروهی در شهر حرکت می کنند و دسته جمعی به حمام یا تفریح و تماشا می روند اما زنان متعین و متشخص هیچ گاه از خانه خارج نمی شوند و همواره با دقت مورد حراست قرار می گیرند و در خانه های خود حمام اختصاصی دارند زیرا مردان ایرانی نسبت به زنان خویش حسود ترین مردان جهانند. با این همه برخی از عوام تن می دهند که زنان شان فاحشگی پیشه کنند و اینان همان رقاصگان و خوانندگانی هستند که چنان که گفته ایم در جشن های نایب السلطنه، یا دیگر صاحب منصبان یا در مجالس دیگر می رقصند و می خوانند و بر حسب نوع استفاده ای که از آن ها می شود پولی به آن ها می پردازند». (سفرنامه دن گارسیا د سیلوا فیگوئروا، ص ۱۵۶)

فیگوئرا مقصد خود از بربرستان را معین نمی کند و اگر به دنبال تعاریف او روانه شویم، کار دشوارتر می شود و همین علم و ادعای کنونی را که خانواده و پدر و مادر و اولاد داریم، زیر سئوال می رود.

«جمیع اهالی این ملک از اعالی تا ادانی به این فن شعبده آمیز اعتقاد دارند لکن بسیاری از منجمین، خود اعتقاد به آن چه می گویند ندارند بل که این هنر را مایه تحصیل معاش کرده اند طبقه شعرا از منجمین بیش تر تملق می گویند و کم تر تمتع می برند معدودی از این طایفه از بخت و اقبال نصیبی دارند و بیش ترشان مثل شعرای سایر بلاد عالم به فقر و فاقه می گذرانند و به سبب کثرتی که دارند محال است که طور دیگر باشند هر کس که اندک نوشت و خوانی می داند اگر تنبلی را بر زحمت ترجیح دهد می تواند نام شاعر بر خود گذارد». (سرجان ملکم، تاریخ ایران، جلد دوم، صفحه 294)

جای تعجب است که غریبه تازه واردی به این ملک در  اولین توجه به عالم شاعران و شعبده بازان و معرکه گیران، از حال و احوال عمومی آن ها با خبر می نماید اما در روزگار ما با این همه تالار و مراسم و تمجید و تفصیل، هنوز دست از بزرگداشت های باب و بی ابرو شده بر نمی دارند.

«هر خارجی که وارد ایران می شود تصور می نماید که ایرانیان مومن ترین ملل جهان می باشند. مذهب ملی و رسمی ایران اسلام می باشد و شب و روز آیات کوچک و بزرگ قرآن و کلمات و عباراتی که از احادیث و اخبار مذهبی اقتباس شده بر زبان مردم جاری است. شما اگر یک ربع ساعت با یک ایرانی صحبت کنید خواهید دید که چندین مرتبه می گوید انشاءالله - ماشاءالله - خدا بزرگ است - سلام الله علیه، صلوات الله علیه و غیره. اگر احیانا نام قرآن به میان بیاید با نهایت تکریم این نام را تلقی نموده و آن را کتاب خدا می خواند و چنان چه بخواهد عبارات و کلمات چند از قرآن بیان نماید آن ها را به عنوان «آیات کریمه» معرفی می کندو اگر چند نفر از هموطنان اشهم اطراف او باشند، هنگام ادای این کلمات باد در گلو می اندازد و حروف عربی را با مخرج اصلی ادا می کند و یک نوع حال تفکری به او دست داده و به طوی با خضوع چشم به آسمان می اندازد که شخص تصور می نماید وی یکی از مقدسین بزرگ است ولی در میان هر بیست نفر که با این خلوص نیت ظاهری اظهار قدس و ورع می نمایند، مشکل بتوان یک نفر را یافت که باطنا هم چنین خلوص نیت و قدس و ورعی داشته باشد و عجیب در این است با این که تمام ایرانیان از این موضوع اطلاع دارند و می دانند که این اظهار تقدس صوری است و باطنی نیست، با این وصف به روی خودشان و دیگزان نمی آورند. گویی این ملت بزرگ به موجب یک پیمان معنوی و یا مرموز موافقت کرده است که متفقا این ریا کاری را بپذیرند. این موضوع یکی از نکات اخلاقی خیلی جالب توجه ایرانیان است که در خور مطالعه بسیار است». (کنت دوگوبینو، سه سال در ایران،  ص ۷)

عجیب است آن توسل به ریا که کنت گوبینو به رفتار ایرانیان 170 سال پیش می بندد بسیار به اطوارهای امروزین مردم شبیه تر است. ضمن این که در ایران 170 سال قبل هنوز تحمع و پایتخت و درباری پیدا نیست که دوگوبینو در میان آنان تفحص کند. در عین حال جای کتاب در فهرست دست ساخت های ذبیح الله منصوری است که در جعل تاریخ و ادب برای ایرانیان استاد کاملی است، به ویژه این که صد سال مقدم بر کشف کامل علامات خط میخی و  ذکر نام دولت هخامنشی، گوبینو ستایش نامه ای مفصل در بزرگداشت مقام کورش هخامنشی دارد و تذکر می دهد که: "شکی نیست اثری که از کوروش در عالم مانده بهترین و سودمندترین گنجی است که از یک انسان باقی و جاویدان مانده و در افکار و ارواح چندین میلیون انسان در ادوار مختلفه کارگر بوده و خواهد بود". آیا از این مزرعه و مجموعه جز بوته پر خار تاریخ دروغین برای ایرانیان خاصل دیگری خواهد رست؟!

«اصفهانی ها از نظر شکل و قیافه در میان ایرانیان تعریفی ندارند. چهره و صورت آن ها، آمیزه ای است از خصوصیات نژاد آسیای شرقی، که آن ها را زشت کرده و به زیبایی خاص ایرانیشان لطمه زده است، صورت دراز و بینی کشیده و پهن و لب های کلفت و برآمده از مختصات فیافه ی اصفهانیان است. همچنین صفات خوب و پسندیده را نیز کم تر در اصفهانیان می توان یافت، آن ها مردمانی با هوش کم صبر، دارای زخم زبان هستند و متلک پرانی می کنند. دشمنی و خصومت خاصی میان آن ها و شیرازی ها وجود دارد، بغض و کینه ی متقابل آن ها نسبت به یکدیگر به حدی است که وقتی به هم می رسند کارشان با فحش و ناسزا شروع می شود و غالبا به زد و خورد و کتک کاری ختم می گردد». (ایلچی پروس، سفری به دربار سلطان صاحبقران، صفحات 378-377)

نکته روشنگر این حاست که نزدیک به تمامی این سیاحان مفسر مسائل  دیدار از ایران، عمدتا از ذروازه اصفهان وارد و از حصار شیراز خارج شده اند، چندان که گویی سرزمین مورد مکاشفه آن ها رشت و کرمانشاه و زنجان و گرگان و اهواز و غیره نداشته و گرچه اغلب افاضات شان به چشم بندی مانند تر است، ولی غالبا اصفهان و اصفهانیان را علی البدل ایران شناسی خود قرار داده و عنوان ایران و یا حتی شرق شناس را به خود بسته اند. انکشاف همین مطلب غریب از تنظیمات دروغین آن ها فرصت می دهد تا گمان کنیم در زمان انان جز اصفهان و شیراز سرهم بندی شده، محل تجمع دیگری شناخته نبوده است؟!  

«حرص و آزی که خصیصه ایرانیان شده مرا اغوا کرد تا باور کنم تحسین آنان برای امام رضا آن قدر که به ثروت افسانه ای وی مربوط است متوجه مسکینان خانه او نمی شود. ایرانیان نسبت به دیدار اشخاص غیرمجاز از اماکن مقدس فوق العاده حساسیت دارند، هندوها و یهودی ها و ارمنی ها، مجاز نیستند در میدان دید آنان ظاهر گردند، زیرا تصور می شود فقط نگاه این گونه اشخاص از فاصله پانصد قدمی موجب بی حرمتی به مقدسات دنیوی و بی حرمتی نسبت به این مکان مقدس خواهد شد». (آرمینوس وامبری، زندگی و سفرهای وامبری، صفحات 278-277)

ایران این یکی مملو از مردم حریصی است که برای کسب درآمد بارگاه خراسان را بر پا کرده اند و آن چه را در باب نفرت از یهودیان و هندوها و ارمنی ها می گوید، نو نوشته ای مربوط به زمانی است که هنوز شهرهای ایران به مدار تولید و تمدن ورود نداشته اند. بدین ترتیب و از ان که حتی دو نمونه از ابراز نظر و پریشان بافی های مورخان و جهان گردان و ایران شناسان و دیپلمات های فرضی با یکدیگر و با شناسایی های کنونی قابل انطباق نیست، به تر ان که متونی از میان کتاب آقای سعید رهبر را بی هیچ شرح و بسطی ارائه دهم.

«بالاخره در زمان نادرشاه کلنی غارت زده جلفا محکوم شد که هر روز مرتبا پولی معادل سه هزار فرانک مالیات بدهد و چون دیگر توانایی پرداخت این مبلغ را نداشت، بیست نفر از روسای آن را کشتند و بعد هم حکم کردند که کلیسا را ببندند و مذهب اسلام قبول کنند. بنابراین کسانی که توانستند، دسته دسته مهاجرت اختیار کردند و سکنه ی جلفا منحصر شد به یک عده اشخاص بی بضاعت که توانایی رفتن نداشتند و اجبارا هر گونه سختی را تحمل کردند. خلاصه کار به جایی رسید که ارمنی نتوانست سواره به شهر وارد شود و می بایستی به محض ورود به پل ها پیاده شده و عنان اسب را دنبال خود بکشد. روزهای بارانی نیز از ورود به بازار ممنوع گردید تا مبدا مسلمانان از تماس با او نجس شوند. از طرفی هم لوطی ها در زیر پل ها کمین کرده، به قتل و غارت آن ها می پرداختند و این حال تا سی سال قبل دوام داشت خوشبختانه در حکومت ظل السلطان که فکر و روح آزادی دارد، آن رفتار بد برطرف شده است و ارمنی ها مجاز شده اند که کلیساهای خود را باز کرده به عبادت پردازند اما چنان که می بینید دیگر جلفا رونق سابق را ندارد و از آن جمعیت کثیر فقط سه هزار نفر بیش تر باقی نمانده که در این جا مانده و از مسلمانان فاصله گرفته اند». (مادام ژان دیولافوا، سفرنامه دیولافوآ، صفحات 219-218)

«اصفهان گردشگاه خوبی است به شرط این که اصفهانی در آن نباشد تا به انسان خوش بگذرد». (مادام ژان دیولافوا، سفرنامه دیولافوآ، ص 237)

«در این موقع رئیس افشار تقریبا به آرزوهای خود رسیده بود، شبی در خواب دید که ماهی که چهار شاخ داشته، گرفته است و این ماهی چهار شاخ، دلالت بر چهار سلطنت می کند. علاوه بر آن به خواب دید که حضرت علی یک شمشیر به کمر او بسته و وی را برای نجات ایران روانه می کند و به او وعده ی تخت ایران را می دهد. یکی از شرایط قبول سلطنت آن بود که ملت ایران طریقه ی رافضی و رفض را که به وسیله ی موسس سلسله ی صفوی در ایران رواج یافته بود، ترک گفته و به مذاهب قدیم برگردد. نادر در فرمان خود چنین نوشت «چون از وقتی که این طریقه ی شیعه یعنی طریقه ی رافضی و سب رواج یافته این مملکت متصل مرکز فساد و آشوب گردیده و امنیت و آرامش به کلی از این سرزمین رخت بربسته است و لذا به تر آن است که همگی سنی شده و این قضایا خاتمه یابد، اما چون مذهب ملی باید پیشوایی داشته باشد بگذارید امام جعفر که از خاندان پیغمبر بوده و ما همگی نسبت به او احترام داریم، رئیس ما باشد. مطابق گفته هانوی، رئیس مجتهدین به مخالفت برخاسته و نادر را نصیحت نمود که خود را فقط به سلطنت دنیوی محدود سازد. اما مرگ ناگهانی این شخص عالی مقام اخطاری به همقطاران او بود که خود را از مخالفت باز دارند. این تغییر رسما در یک جلسه ی بزرگی مورد تصویب قرار گرفت. هر چند که اکثریت ایرانیان حاضر از این تغییر قلبا نفرت داشتند، نادر برای آن که از نامطبوعی و ناپسندی این مذهب بکاهد، تصمیم خود را برای افزودن یک فرقه ی جدید به چهار فرقه ی سنی به نام فرقه ی جعفری اعلام داشت». (ژنرال سرپرسی سایکس، تاریخ ایران، جلد دوم، صفحه 365)

«مشکلات مربوط به اجرای این فکر، یعنی به وجود آوردن اتحادیه اسلامی، مخصوصا در ایران فوق العاده زیاد بود، چون که نفرت شیعیان از سه خلیفه اول اسلامی (ابوبکر، عمر و عثمان) به حدی در گذشته شدید بوده و هنوز هم هست که برخی پیروان از مشتاقان این فرقه گاه گاهی «تاریخ ورود خود را به بهشت برین» به این ترتیب جلو انداخته اند که در مدینه نسبت به قبور خلفای سه گانه، که همه شان را به چشم غاصبان خلافت می نگرند، مخصوصا نسبت به قبر عمر، که مورد نفرت آن هاست، مرتکب اهانت شده و بی درنگ به دست سنی ها به قتل رسیده اند». (خاطرات سیاسی سر آرتور هاردینگ، صفحه 29)

«قبل از وداع با اصفهان باید این نکته را هم متذکر شوم که در این شهر بود که با پاره ای از مطبوعات فارسی آشنا شدم یعنی مطبوعاتی که در زیر عبا خیالات و افکار تازه ای را منتشر می کرد. در راس آن ها روزنامه حبل المتین جای داشت که در آن کلکته طبع و منتشر می گردید و تنقیدات نیش داری راجع به سیاست تهران در آن دیده می شد و کتابی هم به نام سیاح هندی به عنوان تاثرات یک نفر هندی که در ایران به سیاحت پرداخته، دیدم که دارای همان روح انتقاد بود و اسیر قهقرایی این کشور باستانی بحث و اظهار تعجب و تاسف می کرد. از طرف قفقاز هم روزنامه فکاهی ملانصرالدین یا خواجه نصرالدین در ایران منتشر می گردید که از تاریک شدن عالم اسلامی و خصایص ارتجاعی طبقه روحانی و سیاست مخالفت آزادی آن ها بحث می کرد و تاثیر زیادی در ایرانیان داشت از همه مهم تر آن که یک غول سیاسی مخفی هم گاهی سر و کله خود را نشان می داد و آن شب نامه هایی بود که با چاپ سنگی انتشار می یافت و مطالبی که باعث بیداری عامه ایرانیان بود در آن درج می شد». (موسیو ب. نیکیتین، ایرانی که من شناخته ام، صفحه 57)

«وقتی سر میز غذا نشستیم، پرسیدم: «چرا ایرانی ها به رسوم و عرف تا این حد بی توجه اند؟ همه جا خرابه های بناهای قدیمی، شهرها و دهات و خانه های کوچک رها شده اند و به دست طوفان و باران سپرده شده اند و مامن کرکس ها و کلاغ ها شده اند». مستعظم میرزا گفت: خیلی علت وجود دارد، سیرت و خوی، خرافات پرستی، طبیعت و تاریخ همه دست به دست هم داده اند و ایرانی را چنین ساخته اند. شاید لازم باشد که توضیح دهم منظورم از طبیعت چیست. آفتاب سوزان در ایران یک نقش عمده ای را بازی می کند. دهقان و کارگر فقیر، آب و خاک را به هم می آمیزد، خود کارخانه خشت سازی را به راه می اندازد و خانه اش را با همان خشت هایی که خود ساخته و خورشید آن ها را خشک کرده و پخته، برپا می کند. معمولا این خانه برای عمر او کفاف می کند. چنان چه احتمالا یک باران تند خرابی آور ببارد و خانه اش را خراب کند، برای او ساختن یک خانه جدید راحت تر می باشد تا تعمیرخانه قدیمی. آن ها که پول دارتر هستند، خانه خود را با آجر و موزاییک می سازند. یک ایرانی به زیبایی و غنی وانمود کردن خود عشق می ورزد. پیش از هر کاری، او نما و جلوی خانه را می سازد و آن را تزیین می کند و سپس احتمالا پولش تمام می شود و داخل و پشت خانه را مجبور می شود با خشت و گل تمام کند که در نتیجه در مقابل باران و دیگر عوامل طبیعی بسیار آسیب پذیر می باشد». (کنتس مد فون روسن، سفری به دور ایران، صفحات 66 -63)

«ذکر پلیس جنوب ایران به یادم آورد که کتاب کسل کننده تاریخ ایران نوشته ی سرپرسی سایکس به فارسی ترجمه شده و به زودی منتشر می شود. درست است که این کتاب دارای اطلاعاتی است که در جای دیگر پیدا نمی شود، ولی خودپرستی که از هر صفحه ی آن تراوش می کند، مسخره است، و فکر این که به فارسی منتشر شود، ناراحت کننده است و به ایرانیان دید نامطلوبی از یک نویسنده ی انگلیسی می بخشد. یک عبارت آن را به یاد می آورم که قریب به این مضمون است: «این کاخ باشکوه را که من ده سال قبل در آن اقامت داشتم شاه عباس ساخته» اما جای جای کتاب آکنده از جملاتی است که همین قدر مسخره است. به هر حال من باید پشتکار پیرمرد را ستایش کنم. او هفتاد و پنج سال دارد و در مورد ترجمه ی کتاب اش، مکاتبه ی گسترده ای با مترجم می کند». (نامه های سر ریدر بولارد، صفحات 351-348)

«در این فصل هیچ تلاشی در توصیف ویژگی های اخلاقی ملت ایران به کار برده نخواهد شد. صرفا درباره ی آن جنبه از شخصیت این ملت بجحث خواهد شد که از لحاظ سیاسی اهمیت دارد. البته اهمیت سیاسی بستگی به این دارد که هدف های مطلوب و ضروری ایران را چه تشخیص بدهیم. اگر لازم دانسته شود که کشور باید به وسیله ی یک پادشاه مستبد یا یک دیکتاتور خودکامه اداره شود، آن وقت باید انتظار دیگری از رفتار ملت داشته باشیم تا وقتی که هدف استقرار دموکراسی است»... «ایرانیان از نظر جسمانی زمخت و قوی هستند، به ویژه عشایر که به ترین ذخیره ی افراد را در سراسر کشور تشکیل می دهند. کارگر ایرانی از نظر شکیبایی و تحمل مشهور است. با وجود این اعتیاد گسترده به تریاک طی نسل های متمادی قدرت اش را سلب کرده است. تغذیه ی بد نیز عاملی دیرینه و عمومی است. و بیماری، حصبه و تیفوس، اسهال خونی، مالاریا، تراخم، آبله و سیفلیس، به نحو غم انگیزی شیوه دارد. به کار گماشتن کودکان در همه جا معمول است و می دانیم که این کار به هیچ وجه به ساخت یک ملت سالم سرزنده کمک نمی کند». (آرتور چستر میلسپو، آمریکایی ها در ایران، صفحات 107-103)

از این گونه اباطیل درباره ایران و مردم آن تا ضخامت چندین هزار برگ مسوده، به نام این سیاح و آن تاجر کهنه کار و وابسته نظامی ذخیره دارند تا تفکیک و تشریح و ترسیم و انکشاف آن چه در دو سه قرن اخیر بر سرنوشت این سرزمین آماده و یا منتشر کرده اند قابل تعقیب و تدبیر نباشد. یک جست و جوی ماهرانه و عاقلانه در این یادداشت ها کاملا نشان می دهد که به علت فقدان توده تمدنی و تاریخی، لاجرم اوصاف مردمی و مدیریتی را بر اساس اغتشاشی ترسیم کرده اند که بازگویی دقیق از مناسبات درونی و بیرونی را ناممکن می کند.

«روز ۲۹ اکتبر ۱۸۴۹ بالاخره به ایران رسیدیم، به کشور کوروش و داریوش و اسکندر، در این جا وقتی به مناظر خشک و لم یزرعی که در پیش روی دارم نظر می کنم، به میلیون ها سپاهی خشایارشا می اندیشم و در عجبم که این سپاه گران از کجا آمدند». (خاطرات لیدی شیل، صفخات ۱۷ و ۱۸)

کافی است از مراکز ایران شناسی سئوال کنیم که لیدی شیل در سال ۱۸۴۹ میلادی، زمانی که کم ترین آگاهی رسمی از متن کتیبه ها حاصل نشده بود، آگاهی خود از کورش و داریوش و خشایارشا را از چه منبعی برداشته است؟!

«راه تهران به همدان را که طی می کردیم یک راه تاریخی در ایران به شمار می زود این همان راهی است که اکباتانا را به راجیسیا ری مربوط می کرد و همان راهی است که در آن اسکندر داریوش سوم آخرین شاهنشاه هخامنشی را تعقیب می کرد. با این وجود ما موقع گذشتن از آن مجال فکر کردن به دوران گذشته تاریخ را نداشتیم و در جست و جوی آثار آن نبودیم، زیرا گرفتاری، درد سر، مشکلات و موانع زیادی در سر راه خود داشتیم و نمی دانم واقعا ایران از دوران باستان عقب تر رفته یا آن که دوران باستان هم جز این نبوده است». (ایلچی پروس، سفری به دربار سلطان صاحب قران، سال ۱۸۵۹، ص ۲۸۰).

اوضاع این ایلچی، که حتی هخامنشیان را به مدد اسطرلاب می شناسد، از ان لیدی فرحناک تر است و انصافا تمسخر آن ها را لذت بخش می کند. این ایلچی پروس که خدا می داند چه کسی است، در سال ۱۸۶۱ خاطرات سفر خود به ایران را در دو جلد، در شهر لایپزیک و با نام سفر به دربار سلطان صاحب قران منتشر کرده است. سال 1861 میلادی چهاردهمین سال سلطنت ناصرالدین شاه است ولی گویا ایلچی ما با تسلطی که به عالم غیب داشته و پیشاپیش از طول و عرض سلطنت ناصرالدین شاه که نزدیک به قرنی سلطنت خواهد کرد، با خبر بوده ۳۵ سال مقدم بر تاریخ، به شاه قجر لقب صاحب قرانی التفات می کند که در  چند سال پایانی سلطنت او معمول شده بود. وسعت و گستره بی پروایی در خیالات سبک سرانه در این گونه تنظیمات، چندان لجام گسیخته است که به خوبی نشان می دهد ذهن مولفان آن در ساخت و پردازش تاریخ و جغرافیای ایران، از آن که نمونه عینی در مقابل نظر نداشته اند، تا چه اندازه لاابالی و بی صاحب و سودا شده است.  (ادامه دارد)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo