X
تبلیغات
رایتل

کتاب چهارم، برآمدن مردم، مقدمه، 48

دوشنبه 15 مهر 1392 ساعت 09:53 ق.ظ
کتاب چهارم، برآمدن مردم، مقدمه، 48
به گمان من شناسایی امکانات اولیه و کمیت و کیفیت عناصر قابل برداشت در هر جغرافیا، پایه های مدیریت تاریخی در جماعات کهن را تعیین می کند. اینک در دیرین شناسی زیستی رسم است با دوباره سازی، شرایط زندگی در جوامع آغازین را تجربه کنند. مثلا با پوسته ای کردن یک سنگ آتش زنه، به همان روش دیرین، از آن ابزار می سازند تا معلوم شود این کار چه گونه و با چند ضربه ی صنعتگر کهن میسر بوده است. راه حل شناخت چیستی تاریخی تیز ورود از «مدخل» آن است. باید به جای نخستین گروه های انسانی، در شرایط مختلف جغرافیایی، به تاریخ وارد شویم و به طور طبیعی معلوم کنیم که در موقعیت و امکانات هر اقلیمی، کدام روش مدیریت، بهره وری از زمین و صید و ادامه حیات و رشد را میسر می کرده است. شناخت این تنها مدیریت ممکن، شناخت پایه ها و بنیان تاریخ آن قوم و آن شرایط است، چرا که می دانیم انسان از دیر هنگام در تنوع جغرافیایی جهان حضور داشته و ساکنان هر جغرافیا فقط قادر به ساخت «تاریخ» ویژه همان جغرافیا بوده اند. اگر این الگوی پیشنهادی فقط بر یک جغرافیا منطبق شود، بی شک تولد تاریخ از بطن هر جغرافیا مدلل شده و برای سوال لجوج «تاریخ چیست» پاسخی یافته ایم. تاریخ توضیح تنها روش و تنها مدیریت ممکن برای سازمان دهی تولید و ادامه ی طبیعی آن در هر آب و خاکی است. نکته بدیع تشابه و یکسانی روش های زیستی و مدیریت، در دو اقلیم و جغرافیای مشابه و در دو حوزه کاملا دور از هم، مثلا شمال افریقا و یا شنزارهای چین، مشابه است.
اندیشه اسلامی، که پرچم و پیام «برابری در برابر خدا» را برافراشت و امتیازات قبیله ای، خونی و خانوادگی را مردود شناخت، برای برقراری اعتدال اجتماعی مبارزه بی گذشت و جهاد فداکارانه را توصیه می کرد و تفوق و امتیاز را بر تفکر و تقوا می داد و نه بر خون و خاندان؛ در جغرافیای ناموزون و جغرافیای واحه ها، که به آن فرامین و توصیه ها نیاز مبرم داشت، به سرعت از دو سو، تا آسیای میانه و سراسر شمال آفریقا رخنه کرد.
«احشروالذین ظلموا و ازواجهم و ما کانوا یعبدون من دون الله فاهدوهم الی صراط الجحیم وقفوهم انهم مسئولون. ستم پیشگان و از قماش آنان را، با مقتدای شان، که به جای خدا گرفته اند، گرد آورید، باز دارید و به درک بفرستید؛ تا بدانند که پاسخ گوی اعمال خویش اند». (صافات، 22 و 24).
مشخصه ی بسیاری از مکان های باستانی ایران در دوران پیش از تاریخ، از هزاره ی ششم تا هزاره ی سوم ماقبل میلاد، سفالینه های منقوش است که تزیین آن ها در بخش های مختلف کشور متفاوت است، اما اغلب سبکی واحد در ساخت آن ها مشاهده می شود که در برخی موارد، با سفال های تمدن بین النهرین در غرب بی شباهت نیست، ولی در کل این ظروف سفالی حاصل خلاقیت سازندگان محلی شناسایی می شود بی آن که دخالت عوامل و علل فراوان انتقال هر شیوه ساخت سفال در نظر گرفته شود. شگفت انگیز ترین نکته که بر تادرست بودن توضیحات کنونی
درباره ظهور مجموعه ای با نام هخامنشی گواهی می دهد، نایابی نمونه وار ظروف و اشباء سفالی در حوزه مرکزی آن به اصطلاح امپراتوری است.
کتاب نخست تاملی در بنیان تاریخ ایران می گوید که برابر توضیخات موجود، آستانه حضور هخامنشیان در شرق میانه باستان با پایان حیات ملی - فرهنگی کامل و دائم این اقوام، از جمله تمدن های ایران کهن، برابر بوده است. متن سنگ نگاره ی داریوش نه فقط سند بی خدشه ی تسلط نظامی یک نیروی غیرملی و غیربومی بر سرزمین و اقوام متعددی در ایران و بین النهرین است، بل می توانیم به عنوان نخستین سنگ بنای انحراف در تاریخ طبیعی، ملی و منطقه ای جهان باستان به آن اشاره کنیم که آثار منفی آن هنوز بر شرق میانه حاکم است. این کتاب انبوه گفتار و قصص هخامنشی، به ویژه افسانه های «کورش محور» و داستان رفتارهای شایسته  او را بررسی می کند و ایرانیان را با تاریخ واقعی خود، که  شرایط ماقبل هخامنشیان است، آشنا کرده، پیوند می دهد. تاریخ ایران و شرق میانه، پس از هخامنشیان، گواه است که سطرهای 20 تا 22 ستون اول سنگ نبشته داریوش در بیستون: «داریوش شاه می گوید: در این کشورها هر کس که به من وفادار بود، او را نواختم و هر کس که به من خیانت کرد او را سخت کیفر دادم». به طور حیرت آوری الگوی مورد پسند و رهنمون عمل تمامی حکام بعدی سراسر شرق میانه بوده و رابطه ی ملی را، تا هم امروز، نه بر اساس همکاری و هماندیشی، بل، برابر الگوی داریوش، به رابطه ای میان حاکم و محکوم بدل کرده، پیوسته چنین بوده است که گویی حکام و سلاطین ایرانی سرزمین خود را فتح کرده و مردم اسیران و مغلوبان آنانند. این فرمانروایان یا در جست و جوی وفاداران پاداش بگیرند و یا خیانت کارانی را می جویند که باید سرکوب شوند. این روش مدیریت اجتماعی، که برابر تعازف های کنونی از مبدأ هخامنشیان آغاز شده، پیوسته همکاری ملی را ناممکن کرده است. کتاب می گوید در 1200 سال تسلط اقوامی ناشناس بر ایران کهن، یعنی سه سلسله دست ساخته و بی نشانه هخامنشی، اشکانی و ساسانی، رشد ملی در این سرزمین متوقف است. در کالبد اقتصادی این سه سلسله جز تسلط دسپوتیستی سلطان بر تمامی اموال ملی مطلبی دیده نمی شود، در بدنه سیاسی هر سه امپراتوری، جز به دیکتاتوری گسترده و استبداد بی رحم برنمی خوریم و در کالبد فرهنگی آن، افول و غروب هنر درخشان اقوام ایران کهن را شاهدیم. هنر هخامنشی جز ترکیب گسسته ای از توانایی ملت های مغلوب نیست. هنر اشکانیان با وجود وام بسیار به نشانه های یونانی، هنوز از دست آوردهای بومیان ایران کهن، مردم لرستان، عیلام و ملل کناره خزر عقب می ماند و سکه های ساسانی از حداقل استاندارد جهانی و از عناصر هنری تهی است.
رویکرد کلیشه وار به روخوانی اسناد و کتیبه ها، بدون مطالعه انتقادی و آکادمیک آنان، موجبی است تا متن تمامی این یادمان ها به باورهای مقدس ما بدل شود. اگر کارشناسان و محققین و تاریخ دانان ایران، آن قدر به کنکاش علمی بها می دادند که اسیر بزرگ انگاری های تزریقی و به ظاهر ملی نباشند، آن گاه آشکار می شود که اصولا کوشش برای اختراع کتب پهلوی و فرهنگ و حتی مذهب مجعول پیش از اسلام، که با واکنش های ملی در برابر تسلط اعراب، شناسانده می شوند، به چه دلیل و قصدی انجام  شده است.
«به نظر می رسد که تاریخ نگاران ایرانی و تازی برای نگارش آثار خود درباره ساسانیان از مآخذ اصلی بهره گرفته اند. این مآخذ کدامند؟ هم «کارنامک» که با آوردن قطعه هایی از آن این بخش کتاب را آغاز کردیم و هم «خودای نامک» که به کوشش مورخان اسلامی احیا گردید و نیز ترجمه هایی از نوشته های فارسی میانه، از جمله «نامه تنسر» که تاکنون برجا مانده همه دارای سمت و جهت ویژه ای است و آن این که در نوشته های مذکور سعی شده تاج و تخت شاهان ساسانی را که به سبب شورش مردم در سده ششم میلادی به لرزه افتاده بود پایدار جلوه گر سازند. این نوشته را که مدافع قوانین حکومت ساسانی است به عمد قدیمی وانمود می کنند». (لوکونین، تمدن ایران ساسانی، ص 9).
این زبانی است که شرق شناسان برای آشنایی ایرانیان با اسناد و ادله دیرین شناسی تاریخی خود برگزیده اند: کتب و نوشته هایی که پس از ذکر نام گم و گور می شوند! بدین ترتیب برای ورود به مسائل ایران باستان بیش تر رو به نظرهای نوین دارم، چند متن را الگو گرفته ام، یکی تحقیق ر. گیرشمن باستان شناس پر آوازه، که کتاب وی با نام «ایران از آغاز تا اسلام»، اینک درست 50 سال از تالیف آن می گذرد و دیگری «تاریخ امپراتوری هخامنشیان» کار بزرگ پرفسور بریان، که انتشار آن در پاریس فقط به ده سال پیش بازمی گردد. همچنین کار ماندنی مرحوم پیرنیا، «ایران باستان»، تالیفی که اینک 80 ساله است و نیز کتاب سفارشی ولی قابل استفاده آقای ع. شاپور شهبازی با عنوان «کوروش بزرگ»، که اینک 40 سال از تالیف آن سپری شده را در این بررسی مورد کاوش قرار داده ام. از این رو می توان گفت که ایده های اصلی از 80 سال پیش تاکنون در این کتاب آمده است و از آن که هر یک از این منابع اصلی، هر یک به ده ها برداشت فرعی دیگر مستند و متکی شده، می توان گفت که درباره ی هخامنشیان اشاره ی مهم نادیده ای باقی نمانده است.
کتاب استاد بریان که با بی باکی نسبی و در عین حال با ملاحظه کاری فراوان توأم است، از آن که با کاوش های ریزبینانه غنی است، می تواند سخن روز درباره ی بنیان تاریخ ایران شناخته شود. با این همه، فقر اسناد در شناخت هخامنشیان تا بدان پایه است که 45 سال فاصله بین تألیف کتاب گیرشمن و کتاب بریان و با وجود انبوهی تک نگاری درباره ی این دوران، که تعداد آن ها از صدها درمی گذرد، جز نوع نگاه به موضوع، که بیان بریان را با ابزار تردیدهای متعدد تازه می دارد، باز هم تفاوت چندانی در طرح کلی و اصول استدلال آن دو دیده نمی شود. نه فقط این استاد، بل تقریبا تمامی مورخین، هخامنشیان را،
از ناگزیری با عنوان کلی «مهاجرین ایرانی» معرفی کرده، از مسیرهای گوناگون به نجد ایران رانده اند. اما چه گونه می توان قومی را، پیش از حضور در ایران، ایرانی خواند؟!».

گیرشمن ورود مهاجمین موج دوم را از مسیر قفقاز به ماوراء النهر و از آن جا به ایران می داند. در این باره هیچ اتفاق نظری وجود ندارد و دیگران این مهاجرین را از غرب دریای خزر، شرق دریای خزر، آسیای میانه، سرزمین های میانی افغانستان و یا حتی از هند بدین سو گسیل کرده اند. ناآشکاری مبدأ این کوچ، موجب شده بیش تر تاریخ ایران نویسان، به طور عمده از ورود به این فصل طفره روند و پیرو تحول داستان گونه ای باشند که گویا نژاد مجهول «آریا» در جهان باستان به وجود آورده است.
«آمدن آریان ها به فلات ایران محققا معلوم نیست از کدام جهت بوده. اوستا مملکت اصلی آریان ها را «ایران واج» یعنی مملکت آریان ها می نامد و می گوید مملکتی بود خوش آب و هوا، دارای زمین های حاصل خیز، ولی ارواح بد دفعتا زمین را سرد کردند و چون زمین قوت سکنه را نمی داد، مهاجرت شروع شد. محققا معلوم نیست که مقصود از «ایران واج» چیست؟». (حسن پیرنیا، ایران باستان، جلد اول، ص 156).
این آگهی نامه پیرنیا حتی زیر بنای قصه را هم ندارد اعلام نادانی و نا اشنایی کامل با نیروی پیش تازی است که از شمال به جنوب سرازیر شده و هیچ کس از او و نظایرش نپرسیده اند که در ذیل این همه غریبگی چه گونه و بر چه مبنا اریایی نام گرفته اند.
«به هر حال وقتی که آریان ها به فلات ایران آمده اند، در این جا مردمانی یافته اند که زشت و از حیث نژاد، عادات، اخلاق و مذهب از آن ها پست تر بوده اند. زیرا آریان ها مردمان بومی را «دیو» یا «تور» نامیده اند. علاوه بر این در مازندران آثاری به دست آمده، که خیلی قدیم است و دلالت بر صحت این استنباط می کند. رفتار آریان ها با این مردمان بومی مانند رفتار غالب با مغلوب بود، به خصوص، که آریان ها آن ها را از خود پست تر می دانسته اند. بنابراین در ابتدا هیچ نوع حقی برای آن ها قائل نبودند، بل که با این ها دائما جنگ می کردند و هر جا آن ها را می یافتند می کشتند، ولی بعدها، که خطر بومی ها برای آریان ها رفع شد و آریان ها کارهای پرزحمت را از قبیل زراعت، تربیت خشم، خدمت در خانواده ها از دوش خود برداشته به آن ها محول کردند، بومی ها طرف احتیاج شدید واقع شده دارای حقی گردیدند، مانند حق غلام و کنیز سابقا که در تحت حمایت ارباب ها می زیستند. از این زمان اختلاط آریان ها با بومی ها شروع شد». (همان}
تفسیر آقای پیرنیا از ساکنین ایران کهن، کاملا به تعبیری می ماند که سازندگان فیلم های غرب وحشی از سرخ پوستان اتازونی و یا سیاه پوستان افریقایی حکایت می کنند. بر اساس گفته های ایشان آریاییان ناشناس ولی سرشار از تمدن، که از سرزمین رویایی، بهشت آسا ولی نامعلوم خویش گریخته اند، در ورود به ایران کنونی، خود را با دیوها، یعنی ساکنان پست و بی تمدن ایران کهن مواجه می بینند! دیگر مورخان پرآوازه نیز چون آقای پیرنیا همین داستان های ابلهانه را اساس بررسی تاریخ بومیان ایران قرار داده اند. به نظر می رسد که آقای پیرنیا به زمان نگارش متن فوق توجهی به مفهوم جملات خویش نداشته اند. اگر منظور ایشان از آریایی های به ایران کوچیده هخامنشیان است، پس نه فقط تمام ملت هایی را که در سنگ نگاره ی بار عام تخت جمشید، با نمونه های درخشان هنر، صنعت و تولید خود، امپراتوری داریوش را معتبر کرده اند، دیو و زشت نامیده است، بل قهرمانان اسطوره ای شاهنامه، جمشید و کیومرث پیش از هخامنشیان را تا اعماق تاریخ، دیو و زشت خوانده است. اما اگر منظور ایشان بومیانی است که تا ورود هخامنشیان موفق به ایجاد ده ها مرکز تمدن و تجمع در این محدوده شده اند، پس دیگر لااقل و منطقا هخامنشیان را نه ایرانی، بل باید متجاوزین به آن تمدن ها بشناسیم. با این همه ایشان زمان و سمت و سوی مشخصی برای ورود همین آریاییان ادعایی و به خصوص قومی که بعدها در جریان حوادث تاریخی به پارسی ها و هخامنشیان معروف شدند، نمی شناسند.
«پارسی ها مردمانی آریایی نژاد بودند، که تاریخ آمدن آنان به ایران معلوم نیست. در کتیبه های آسوری از سده ی نهم پیش از میلاد از مردمی به نام پارسواش یاد شده، که چنان که در پیش گفتیم در حوالی دریاچه ی ارومیه یا کرمانشاهان می زیستند. به عقیده ی محققان چون راولین سون و هومل و پراشک مردم پارسواش همان پارسی ها بودند». (دکتر محمد جواد مشکور، ایران در عهد باستان، جلد اول، ص 164)
دنبال کردن دیگر نظریات، درباره ی مسیر ورود هخامنشیان بعدی به ایران، با نهایت حیرت در نزد نام آورترین خاورشناسان، گاه حتی در رده ی یک نوشته ی جدی نیز، که از اسلوبی پیروی کرده باشد، قرار نمی گیرد.
«پیشینه امپراتوری پارسی آکنده از مسائل و فرضیه های ناسازگار است. اکنون بیش تر محققان و دانشمندان نظریه کایلر یانگ را پذیرفته اند که ایرانیان در آغاز رمه دارانی بودند که در طول دوره طولانی از آسیای مرکزی به ایران کوچ کرده اند. بعضی از گروه های ایشان احتمالا با امیر نشینان کوچک و جماعات بومی زاگرس و فارس درهم آمیخته اند و در محل نخست  مادها و در دومی پارسیان را تشکیل داده اند. در همین جاست که منابع آشوری سده های نهم تا هفتم پیش از میلاد به وجود مادها و پارس ها اشاره می کنند. مادها که در منطقه کرمانشاه _ همدان اقامت داشته اند در متون آشوری گروه سرشناس تری محسوب می شوند و علت آن، تماس و حملات مکرر آشوریان به ناحیه زاگرس است». (آملی کورت، هخامنشیان، ص 27)
خانم کورت هم، ایرانیان را، نه ساکنان دیرینه ی این سرزمین، بل به اصطلاح پارسیان را رمه دارانی می داند که گویا از آسیای میانه آمده اند و دنباله سخنان شان نیز چنان است که به هیچ حکم مشخص تاریخی منتهی نمی شود و معلوم نیست ایشان از کجا با این پارسیان اشنا شده اند، که یکسره از آسیای مرکزی روانه ی پارس کنونی کرده است. خانم کورت اشاره ی یانگ را می پذیرند، که گویا «بیش تر محققان و دانشمندان» نیز پذیرفته اند. مسیر مهاجرتی که آقای یانگ نشان می دهد، همان مسیری است که آقای شهبازی توصیه کرده اند». از این قوم پیش از حضور در تاریخ، به عنوان بنیان گذاران یک امپراتوری، هیچ نشانه فرهنگی و تولیدی به یادگار نمانده است. آن ها دینی ندارند، خانه و معبدی نساخته اند و هیچ ابزار و دست ساخته ی هنری، حتی در حد یک سفال ساده، از آنان نیافته ایم. این مطلب در عین حال که شگفتی برانگیز است، اما برای قومی که پیوسته تابع اقوام قدرتمند محلی بوده، در حواشی آن ها می زیسته و ناگزیر به تبعیت فرهنگی از صاحب اختیار خود بوده، چندان غیرممکن نمی نماید. تا آن جا که این قوم حتی پس از تسلط بر دیگر تمدن های بین النهرین و ایران نیز، به علت عدم سابقه و سنت قبلی، قادر به معرفی هیچ نقش و نشانه ی مستقلی نیستند و نشانه های اقتدار بعدی آنان، در معماری، خط، ابزارهای جنگ، زینت آلات و دیگر لوازم مورد نیاز زندگی، چون ظروف سفالی و فلزی در واقع از هنر و فرهنگ اقوام مغلوب اقتباس شده است.
«خصوصیات فرهنگی و مدنی آریایی ها: اهل تحقیق بر آن سرند که اقوام آریایی مردمی سخت کوش، پرطاقت، با انضباط، درستکار، خلاق، شریف و بااراده بوده اند. آثار مادی فرهنگی و مدنی به جا مانده از آنان نیز دلالت دارد که به درجات بالایی از کمال طلبی و قانون شناسی و آداب پذیری اجتماعی نایل شده اند. دلاوری و شجاعت در میان شان ستوده شده و روح قهرمانی و دشمن شکنی و مقاومت در برابر حوادث غیرمترقب نضج گرفته بود. به خانواده و طایفه و قبیله و عشیره علاقه داشتند و برای نگهداری از دست آوردهای زندگی اجتماعی آمادگی یافته بودند. تمکین به سلسله مراتب و اعتقاد به نظام حاکم و مسئولیت جزو مستمر زندگی شان بود و به دلایل مشکلات متعدد زیستی و وجود دشمنان دائمی، اندیشه ی حفظ یکپارچگی و وحدت اجتماعی عنصر لایتجزای بقای آنان محسوب می گردد... آن چه از تلاش ها و کوشش های آنان، از آغاز تاریخ ظهور آریاییان در آسیای غربی و مناطق مختلف ایران کنونی، باقی مانده، نشان می دهد که همواره اخلاقی و دینی زیسته اند و حتی در دوره های بسیار دشوار عمر نیز اصرار داشته اند که نمونه های خوبی از فضیلت و تقوا و شرف و مردانگی و مروت و انسانیت را ارائه دهند». (دکتر رضا شعبانی، مبانی تاریخ اجتماعی ایران، ص 23)
کاش آقای شعبانی حتی یک نمونه از آثار مادی، فرهنگی و مدنی به جای مانده از «آریاییان» را معرفی می کردند که لااقل معلوم کند آن ها در چه سرزمینی می زیسته اند و تمدن، تولید و روابط اجتماعی شان در چه سطی بوده است!
«محل تجمع اقوام اولیه ی آریایی ها را در صفحات مختلفی چون آسیای مرکزی، شمال قفقازیه، شبه جزیره ی کریمه، اروپای شمالی و برخی از نواحی دیگر نیم کره ی شمالی دانسته اند و هنوز نیز به ضرس قاطع نمی توان عنوان کرد که آنان از چه زمانی شروع به مهاجرت و جدایی از یکدیگر کرده اند؛ با این همه، غالب محققان محل ایران ویج را در حوالی خوارزم خوانده و از آن چون سرزمینی که عموم آریاییان شرقی یا هند و ایرانی بدان دل بستگی داشته اند، یاد کرده اند. این بهشت طلایی صحنه فرمان روایی پدرانه ی جمشید، پادشاه افسانه ای و افراطی آن ها بود، که در تاریخ از خود یادگاری نهاده است و چنین برمی آید که رمه های بی شمار گوسفندان نیز وسیله ی اساسی زندگی شان به حساب می آمد». (همان، صفحه 17).
ملاحظه می کنید که آریایی های آقای شعبانی، حتی مکان جغرافیایی معین ندارند تا از آن نقطه به تاریخ وارد شوند. چنین ادعاهای عوام پسندانه، عقب افتاده، غیرواقعی، نژاد پرستانه و پوچ درباره ی «قوم آریا» پیوسته در برخورد با کوشش های محققانه ی جدی، در انبوه حدسیات نامطمئن مدفون شده، تا حد دست مایه ی سیاستمداران فرصت طلب، روشن فکران هیاهوگر، مورخین مغرض و سخن رانان جشن های رسمی سقوط کرده است. مالوری در تحقیقی فشرده و در رساله کوچکی در این باب نزدیک به صد نام را در میان جست و جو گران مبدا اریائیان فهرست می کند که هیچ بک در تعیین خاستگاه آریائیان با آن دیگری توافقی ندارد.
«سر ویلیام جونز، فردریک شلگل، یوهان دولونگ، تامس یانگ، راسموس راسک، الکساندر موری، فرانزبوپ، پاکوب گریم، فرانزونر، لاثام، شلانجر، ارنست رنان، آدولف پیکته، جان بالدوین، هن، بنفی، آلبرت پایک، تئورود پوش، چارلز موریس، ماکس مولر، ایزاک تیلورف داربوا دوژوبنویل، دانیل برینتون، هاکسلی، اتوشرادر، اشمیت، هرمان همپرت، ویلیام ریپلی، موش، گوستاف کوسینا، تیلک، ژزف ویدنی، کناور، زیگموند فایست، هارولد بندر، گابلز، گوردون چایلد، سیس، لاچمی دار، هربرت کوهن، سولیمیرسکی، ژرژپواسون، والترشولتز، گوستاو کیل، فریتز، شاخر مایر، هائر، ویلهلم کوپرس، پولیوس پوکورنی، اولنبک، تروبتسکویف استوارت مان، ارنست میر، آنتون شرر، پاول، پوکورنی، ویلهلم اشمیت، گئورک زولتا، تروبتسکوی، پل تیمه، یولیوس پوکورنی، تیمه آلفونس نهرینک، هنکن، وریاند مرلینگن، کراسلند، هانس کراهه، ارنست پولگرام، گوستاو سوانتش، هنز کروتا، بوش گیمپرادر، گیمبوتاس، رام چندراجین، ولفانگ شمید، گودیناف، براندنشتاین، موسلد».
اریاییان این جماعت دانشمند از قطب جنوب تا میان قبایل افریقا و نقطه به نقطه روسیه و هند و سرزمین های شناخته و ناشناس در
زوایای اروپا برخاسته اند. بررسی های جدید، اندیشه انتقال تمدن از کناره های شرقی و شمالی دریای خزر و یا آسیای میانه به جنوب را به کلی بی اعتبار می داند و تصورات «آریا پذیر» را باطل می شمارد. اینک دیگر ناگزیریم که در جست و جوی بنیان های واقعی و بومی تمدن در دنیای باستان و از جمله تمدن ایران کهن باشیم.
«در طول قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم عقیده ی غالب درباره ی ساختار اجتماعی و فرهنگ یونانی زبانان نخستین با این فرض شکل می گرفت که هند و اروپاییان، نژادی برتر از جنگ جویان سوارکار آریایی، به اروپای جنوبی یورش برده، به لطف برتری نژادی، زبان و سنت های خود را بر اقوام ضعیف بومی و صلح جو تحمیل کرده اند. این گونه فرضیات تنها حاصل عقاید متعصبانه ی «اروپا محوری» بود و در حال حاضر هیچ محققی، حتی بخشی از این افسانه آریایی ها را، که بعدها زمینه ساز جنایات فاشیست ها و نازی ها علیه انسان شد، نمی پذیرد». (سارا پومری و دیگران، یونان باستان، تاریخ فرهنگی، اجتماعی و سیاسی، ص 10، سال1999، از انتشارات دانشگاه آکسفورد، متن اصلی)». (ادامه دارد)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo