X
تبلیغات
رایتل

کتاب چهارم، برامدن مردم، مقدمه ۱۹

یکشنبه 13 فروردین 1391 ساعت 11:24 ق.ظ
کتاب چهارم، برآمدن مردم، مقدمه 1۹


بنیان اندیش در جریان عبور از تاریخ، هریافته ای را ابزار سنجش گفتار و رفتار و محک صحت و سقم ماجراها و مکتوباتی قرار می دهد که با دریافت های نو سازگاری نشان نمی دهند.

«رفتیم داخل میدان نقش جهان معروف و وسیع شده. ما را به طرف یک کاروان سرای خرابه بردند که حیاطی وسیع و یک هشتی و چند حجره داشت. رییس گمرک خانه، کریم خان نامی است باید بیاید متاع ها را ببیند... از پل خواجوی معروف که در ایران به خوبی و استحکام مانند ندارد گذشته وارد چهار باغ که چنارهای خیلی قوی دارد و به اسم چهار باغ صدر معروف است شده بعد از گذشتن از ان جا امام زاده احمد را که در کنار راه است زیارت کردیم سپس داخل میدان بزرگ شدیم که آن هم در ایران نظیر ندارد. بناهای چند طبقه، خیلی با استحکام و شکوه، یک طرف مسجد شاه بی مانند و عالی و خوب و عالی قاپوی با شکوه و عظمت و طرف دیگر مسجد شیخ لطف الله... مسجدهای اصفهان بسیار خوب و عالی است، خصوصا مسجد شیخ لطف الله و مسجد شاه و ابنیه صفویه. پس از ان به میدان قدیم و مسجد جامع که از بناهای قدیمه و شایسته تمجید است، سیاحت کرده به منزل رفتم». (خاطرات حاج سیاح، صفخات 37 و 46)

بنیان اندیش از آن که بحث نوساز بودن مسجد شیخ لطف الله به همراه اسناد مربوطه را پشت سر گذارده و توصیف حاج سیاح از مسیر گذر به نقش جهان را بی پایه می یابد، در برخورد با این ستایش نامه از آن مسجد، نوع نگاه خویش به حاج سیاح و کتاب خاطرات اش را تغییر می دهد و  سرانجام به میزان لازم مطالبی در خاطرات او می یابد که تنها به قصد تایید مجعولات پیش ساخته در باب تاریخ ایران فراهم کرده اند، چنان که قریب 150 سال پیش، در لفافه از قدیمه و در واقع ساسانی و آتشکده خواندن مسجد جمعه اصفهان می گوید که فصل بزرگ تغییر هویت آن به وسیله تروپ های توطئه گران و مرمت کاران ایتالیایی، چنان که گفته آمد، در 40 سال پیش صورت گرفته است.

«در ایامی که در ایران اقامت داشتم نسخه ای را که در اختیارم بود برای مرحوم پدرم که متاسفانه چشم شان آب آورده و پس از عمل فقط پیش پایی را قادر به خواندن بودند، قرائت می کردم و ایشان اصلاحاتی را که به نظرشان می رسید تذکر می دادند و من یادداشت می کردم تا به صورتی درآمد که ملاحظه می فرمایید. در ضمن تاریخ های مذکور در یادداشت ها را که همه قمری بودند، کوشش نمودم که معادل آن ها را با سال شمسی محاسبه نمایم تا نفع اش عام تر شود و تا حد مقدور این کار را انجام دادم». (حاج سیاح، سفرنامه، ص 4) 

در این بخش کوچک از مقدمه کتاب سفرنامه حاج سیاح به قلم فرزند او، حمید سیاح، آن مضمون مهم و مسلم به گونه ای دیگر تایید می شود که در مکتوبات موجود، تا زمان مصوبه مجلس دوم شورای ملی، که قریب ۸۰ سال پیش، کاربرد تقویم شمسی را مقرر کرد، هرگز ذکر روز شمار هجری شمسی روال نبوده و در نتیجه فضا و زمینه لازم برای به میدان کشاندن این ادعا فراهم است که هر متن متکی به روز و سال و ماه شمار شمسی تا مقطع سال 1305 خورشیدی را مجعول بدانیم. در عین حال همین چند سطر گواهی است که در حیات حاج سیاح هنوز متن پیراسته و منقحی از سفرنامه و خاطرات او آماده نبوده و معلوم است که به چاپ نرسیده است.

«این بنده، محمد علی ابن مرحوم آقا محمد رضا محلاتی، که نواده مرحوم آقا محمد باقر هستم، معروف به حاج سیاح، پس از این که سیاحت یک دوره تمام دنیا را به انتها رسانده، یعنی از اروپا به آمریکا  و از آمریکا به ژاپن و چین سیاحت کرده وارد هند بندر بمبئی شدم و در مهمان خانه منزل کردم». (حاج سیاح، خاطرات، ص 6)

این آغاز کتاب خاطرات حاج سیاح است که مولف ضمن معرفی شجره نامه و سرگذشته های خویش، شرح برخورد مقامات دولتی و تشریح آشفتگی اجتماعی و عقب ماندگی مردم ایران را در مجموعه ای پر برگ به شرح می اورد. ان چه در نقل فوق محل تامل بسیار است ذکر محلاتی به عنوان نام خانوادگی و یادآوری لقب حاج سیاح برای خویش است. بنیان اندیش تامل می کند که بخشش عنوان و لقب حاج سیاح از سوی حکومت و یا مردم به مولف کتاب خاطرات، تنها زمانی منطقی و مفهوم است که شخص او و سفرهای دراز مدت اش یزای عموم شناخته شده باشد، که ابزار آن انتشار کتاب های سفرنامه و خاطرات بوده است، بدین ترتیب خقیقت مربوط به تالیفات و سرگذشت او به ابهامی با غلظت بسیار فرو می رود.  زیرا که در خاطرات از زبان یک اهل محلات که دو دهه را به سیر و سفر و جهان گردی گذرانده، مطالب بس شگفتی ارائه می شود که حاصل و برداشت از چند بار دور زدن ایران در جهت عقربه ساعت و عکس ان و صورت برداری از فقر و جهل بی پایان و شرح نادانی و الودگی های گسترده و گوناگونی است که مردم و مدیران سیاسی بدان دچار بوده اند. مورخ نتوانست تشخیص دهد که از چه راه بلافاصله پس از ترک کشتی در بندر بوشهر و ورود به خاک ایران، از همان دقیقه ی نخست مردم معمول و صاحبان کرسی اقتدار او را حاج سیاح نامیده اند؟!

«وضع ایران را عجیب می بینم مدت مدیدی خارجه را دیده ام و تاسف بسیار بر حال حاضر ایران وطن محبوب دارم که زیاده در حال تنزل است همه به ظاهر سازی اکتفا می کنند. پس از 18 سال دوری انتظار داشتم که تغییراتی در وضع مملکت انجام یافته و مردم در رفاه و شهرها آباد شده باشد.ولی با دیدن بندر بوشهر معلوم گشت که انتظار بی هوده داشته ام و چنان تاثری به من دست داد که اگر شوق زیارت مادرم نبود از همین بوشهر مراجعت می کردم». (حاج سیاح، خاطرات، صفحه 13)

این تم عمومی یادداشت های حاج سیاح و قرینه دو قلوی او، ابراهیم بیک است که سیاحت نامه او به راستی جلد دوم خاطرات حاج سیاح است. مورخ روشن فکرانی را که تاب شنیدن حقیقت در باب این رسولان و منادیان آزادی معرفی شده را ندارند، دعوت می کند که ضمن جویدن گوشه های سبیل، به دنباله این یادداشت ها توجه تاریخی و نه گروهی و فرقه ای و حزبی کنند که گرچه بسیار ظریف است اما به صورت قدرتمندی ما را به علت بی باری سعی ملی در دست یابی به استقلال و آزادی راه نمایی می کند. 

«شنبه 27 رجب سال 1298 هجری قمری. عصری حاج سیاح محلاتی پدر سوخته بابی که با خواجه ها رفیق شده به حضور امد. چهار شنبه پنجم محرم 1306 قمری. حاج سیاح محلاتی که از فداییان ظل السلطان بود، چند روز بود طهران آمده با فراش و پلیس او را از طهران راندند. چهار شنبه 27 رمضان سال 1308 قمری. حاجی سیاح معروف را هم، که وقتی خیلی خدمت ظل السلطان مقرب بود، گرفته اند. چهارشنبه بیست و یکم جمادی الاولی سال 1309 قمری. سید جمال الدین همه جا از امین السلطان بد نوشته، او را تکفیر نموده و زندیق اثیم نام نهاده که مذهب اسلام را تمام او به باد داده، فرنگی ها را به ایران آورده تمام ایران را به ان ها فروخته و بعد صدماتی که به مردم از حبس و جلای وطن رسانده از قبیل ملا فیض دربندی و سید علی اکبر شیرازی و حاج سیاح و میرزا فروغی که اسم مرا هم ذکر نموده. پنج شنبه دهم شوال سال 1310 هجری قمری. عصری که به باغچه می رفتم حاج سیاح معروف را دیدم. دنبال من افتاد و و به باغچه آمد تفصیلی از حیل و اسیری خودش نقل کرد و صدماتی که در قزوین و در محبس نایب السلطنه به او رسیده بود.


این یکی از چند تصویری است که از حاج سیاح به جای مانده و همراه میرزا رضا کرمانی در بخوی زندان قزوین است. اگر لازم بدانم از میان ایرادات این عکس مشهور فقط به یکی اشاره کنم و ان را حاصل مونتاژ دو عکس مختلف بدانم، کافی است به پای در کنده مانده حاج سیاح توجه دهم که به وجهی ناممکن، خلاف پای میرزا رضا، پاشنه را رو به بالا و پنجه را رو به پایین نشان می دهد. هرچند زاویه هندسی محل اتصال پای حاج سیاح با کنده و بخو در مسیر ادامه ساق پا نیست. مقدمه نویس سفرنامه بر این عکس تعبیری گذارده که به گفتاری برای دکلمه در نمایشات تاریخی نزدیک تر است

«سیاح جثه اش جره نیست. در یک عکس یادگاری باقی مانده که با میرزا رضا کرمانی دارد اندام اش از میرزا رضا نه کوتاه تر است و نه باریک تر. میرزا رضا جوانی است حدود سی سال و او او با نزدیک به شصت سال عمر. میرزا خدنگ نشسته و با چشمان به دوربین نگرنده اش مدعی و مهاجم. و سیاح پشت را دو تا کرده و سر را به زیر انداخته و زنجیر در دست بیش تر به جلوه نمایش». (حاج سیاح، سفرنامه، ص ۱۲)

حاج سیاح در سال ۱۲۹۴ قمری به بندر بوشهر وارد می شود و ۴ سال بعد اعتماد السلطنه از او به عنوان بابی یاد می کند. ۱۲ سال بعد از ورود او، بنا به قول اعتماد السلطنه، او را با فشار نظامی و قزاق از تهران می تارانند و کسی علت آن را ذکر نکرده است. ۱۴ سال بعد از ورود، اعتماد السلطنه از دستگیری او خبر می دهد و بالاخره ۱۶ سال پس از پیاده شدن از کشتی، اعتماد السلطنه او را به باغچه می برد تا از سختی های محبس بگوید. این روند در طلاطم های اجتماعی عهد او بسیار تنبل و کند و بی اثر می نماید و اشارات و منقولاتی از این گونه به سرعت و سادگی این قرینه را افتابی و آشکار می کند که سال ها پس از ورود به ایران کس یا مجمعی سیاح را با عنوان مهره ای سیاسی و یا فرهنگی به جد نگرفته، به ویژه این که حاج سیاح هم، درست مانند ابراهیم بیک و قاسم غنی و کمال الملک، تاریخ تولد و زمان زایمان و ظهور ندارد.

«حقیر فقیر محمد علی سیاح روز پنجم صفر یک هزار و دویست و هفتاد و شش مرحوم والد ملا محمد فرمودند که می باید بروی مهاجران، که دهی از دهات کزاز و کزاز از بلوکات عراق است». (سفرنامه حاج سیاح، ص ۲۵)

این اشاره سر و دم بریده روی هم رفته بی معنا را از آغاز کتاب سفرنامه برداشته ام که به همراه خود لااقل چند سئوال توام با حیرت می تراشد که چه طور ممکن است فرزند و نوه ای در خاندانی اهل خط و ربط از سال تولد پدر و یا پدر بزرگ خویش بی خبر مانده باشند و مگر در آن دو دهه سکوت چه راز سر به مهری لانه داشته است؟!

«در تمام هزار و دویست صفحه ای که خود سیاح نوشته، مطلبی از دو دهه اوان زندگی اش نگفته است. تنها در این کتاب اشاره ای دارد به این که دسنت اش شکسته و معیوب است و کار یدی نمی تواند بکند. اما کجا و در چه حادثه ای؟ قضیه مسکوت است». (حاج سیاح،‌ سفرنامه، ص ۱۱)

بنیان اندیش برای چنین مولفه های سست پایه اهمیتی قائل نمی شود  و آن را ابزاری برای تولید دست ساز دیگری شناسایی می کند  و در کفه نقد سخت گیر قرار می دهد.

«۲۳ جمادی الثانی سال ۱۳۲۶ قمری. که شب را مردم همه منتظر و مضطرب به روز اورده و جمعی در مجلس خوابیده بودند. بعد از طلوع آفتاب هیاهو و رفت و امد و همهمه در هر طرف جاری بود. از بیرون خبر اوردند که لیا خوف روسی صاحب منصب قزاق با قزاق ها و جمعی توپچیدر تحت حکم اسماعیل خان آجودان باشی و برادرش ابراهیم خان و جمعیت یرباز و قاطرچی و فراش و اشرار شهری جمعیت زیادی تهیه دیده با توپ ها مجلس را احاطه کرده، میدان بهارستان پر از قشون است و سر معبرها را گرفته اند و نمی گذارند احدی بگذرد و هرکس مسلخ باشد گرفتار می شود و کسی از کسی خبردار نیست... جمعی از ملتیان مسلح بودند ولکن قلیلی بودند. اندکی گذشت صدای توپ بلند شد مجلس را به توپ بستند و از ملتیان چندنفر با تیر از پشت بام ها و از قزاق و توپچی چند نفر را زدند و قزاق ها هم چند نفر از ملتیان را زدند. علی الاتصال توپ به بهارستان می انداختند و در ظرف چند ساعت دروازه بهارستان و دیوار را خراب کرده قزاق و سرباز به مجلس ریختند.جمعی از ملتیان کشته شده بعضی از طرف پشت مسجد و بهارستان گریختند... بعضی از مشهیر آزادی خواهان در سفارت انگلیس پناهنده شدند و بعضی مخفی گردیدند جمعی دیگر گرفتار و اسیر شدند... عمارت بهارستان را که مجلس بود ویران کردند این شاه نادان با آن عمارت چنان اظهار عداوت کرد که اصرار داشت تمام ان را محو کنند.پالکونیک روسی گنبد مسجد و خود مسجد و مدرسه سپه سالار را گلوله باران کرد. تمام اشیاء و دفاتر و فرش و اسباب حتی در و دروازه و سنگ های مرمر مجلس را به غارت بردند». (حاج سیاح، خاطرات،  ص ۵۹۸)

پیش تر و با ارائه عکس های منتسب به تخریب مجلس، افسانه بودن این ماجرا اثبات شده بود و به خصوص از آن که حاج سیاح به عنوان یک ناظر حاضر در زیر و بم های مشروطه خرابی مجلس را خلاف واقع گزارش می دهد، بتا بر این مورخ خود را مجاز می داند که عازم کشف حقایق مشروطه شود.


روزنامه ی اعتمادالسلطنه

مجلد دوم

۳ شنبه اول جمادی الاولی 1299 قمری، (برابر اول فروردین ۱۲۶۱ شمسی) تا ۳ شنبه دهم جمادی الاول ‌ ۱۳۰۰قمری، برابر 29 اسفند 1261 شمسی) (برابر نهادهای شمسی از من است)

«شکر می کنم خدا را به حمدالله والمنه، به اولیای محمد مصطفی و علی مرتضی و فاطمه زهرا و حسن مجتبی و سید شهدا علیهم السلام و صلوات. سنه ی ئیلان ئیل را تمام کردیم داخل سنه ی یونت ئیل شدیم. سال گذشته به حمدالله زنده بودیم، خودم، مادرم، عیالم، دخترم، برادرم، اغلب دوستانم، نوکرهایم، کنیزهایم، و اسب های سواریم، جز این که عمله ی احتساب را از من گرفتند مداخل پولی من کم شد، اما داخل وزرا شدم. شأنم زیادتر شد. تفاوتی به حالت نکرد، الحمدالله علی کل حال. خلاصه دو ساعت و چهار دقیقه و چند ثانیه از شب سه شنبه غره ی جمادی الاول هزار و دویست و نود و نه گذشته تحویل شمس به برج حمل شد. پادشاه ایران ناصرالدین شاه که به حمدالله سال سی و ششم سلطنت شان است در اطاق موزه که تازه به اتمام رسیده، جلوس فرمودند. اطاق موزه تالاریست بسیار وسیع که در ایران به این بزرگی اطاق ساخته نشده است. از اطاق های اصفهان صفویه اگرچه ندیده ام اما شنیده ام، بزرگ تر است. سقف اطاق آجری است مشتمل بر طاق وسط و چند دالان. سراسر بسیار مزین و چهل چراغ های بزرگ آویخته شده. صفوف سلام بسته شد.
سه شنبه غره جمادی الاول
- صبح جمعی دیدن آمده بودند. بعد از پذیرفتن آن ها خانه حاجی استاد غلامرضا که هر سال می روم رفتم، از آن جا به حضرت عبدالعظیم. بعد خانه آمدم. عصر هم جمعی آمدند. روز اول سال را به آداب دینی گذراندم. در سال یک روز دین اقلا لازم است. بعد سیصد و شصت روز را به دنیا پرداختن». (اعتمادالسلطنه، روزنامه ی خاطرات، ص 159)

آیا نباید بپرسیم منظور اعتماد السلطنه از روز اول سال چیست و آیا نباید به ریش ابلهانی بخندیم که سال شمار انان تنها یک روز در سال خورشیدی می شود آن هم به قصد روشن نگهداشتن اجاق نوروز؟ و آیا بروز چنین خماقت هایی مورخ را مجاب نمی کند که  تولید این گونه اسناد جاعلانه از روزگار ناصرالدین شاه را هم، چشمه دیگری از شیادی های  یهود در ادامه تاریخ سازی از عهد هخامنشی تا دوران معاصر بداند؟! (ادامه دارد)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo