X
تبلیغات
رایتل

کتاب چهارم، برامدن مردم، مقدمه 40

شنبه 28 بهمن 1391 ساعت 10:16 ق.ظ
 
کتاب چهارم، برامدن مردم، مقدمه 40


بنیان اندیشی درصدد تخریب کاخ مجلل اما مقوایی و دروغینی است که اگاهی های کنونی ادمیان در تمام زمینه ها را در ان جای داده اند و بنیان اندیش با تدارک و جمع آوری مصالح مستحکم مورد نیاز می کوشد تا ضرورت تجدید بنای فرهنگی و تاریخی و حتی علمی جهان را به باور و تایید صاحب نظران ازاد اندیش برساند. اینک و بر اثر 12 سال مجاهدت بر کرسی بلندی قرار داریم که به محض برخورد با گفتاری در باب هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان و چنگیز و تیمور و فتح علی شاه قاجار و تواریخ سرشار از اسراییلیات در باب ظهور و حوادث قرون اولیه اسلام و نیز تالیفاتی که به دور تر از 4 سده پیش نسبت می دهند، با اغوشی مملو از ادله رد ناشدنی، دست یهود را در کار تدارک این گونه جعلیات تشخیص دهیم، بوی یهود را از میان سطور این گونه گفتار و نوشتارها بشنویم و به جست و جوی هدفی روانه شویم که منظور و مقصد چنین دست بردگی های بی پروا و در عین حال ناشیانه را آشکار کند.

بیاغرافیای. یعنی سرگذشت کولونیل میرزا فتح علی اخوندوف که خودش به قلم اورده است.

«پدر من میرزا محمد تقی بن حاجی احمد، که اجدادش از طوایف فرس است، در اوایل جوانی کدخدای قصبه خامنه بود من اعمال تبریز. بعد از معزولی در سنه 1811 مسیحیه به عزم تجارت به ولایت شکی امده در شهر نخو دختر برادر اخوند حاجی علی اصغر را به حباله نکاح دراورده است. از این منکوحه او در سنه مسیحیه 1812 به وجود امده ام. بعد از دوسال از این تاریخ حاکم ولایت شکی جعفر قلی خان خویی وفات کرده است. به همین سبب غربای ایرانی که در تحت حمایت جعفر قلی خان در ان ولایت زندگانی می کردند قصد معاودت به وطن نموده اند. پدر من نیز با زن اش و فرزندش عازم قصبه خامنه شده است». (مقالات میرزا قتح علی اخوند زاده، ص 8).

یا دقت در مطالب همین چند سطر مقدمه کتاب مقالات و اشارات آن به اجداد فرس و شهر تبریز و قصیه خامنه و در سطور بعد جنگ ایران و روس و گاف های فراوان و  گوناگون دیگر، ینیان اندیش را، از آن که تهران ۱۶۰ سال پیش را هم نمی یابد، مجاز می کند تا چنین آخوند زاده ای را که اطلاعات اولیه نادرستی ارائه می دهد،از تاریخ معاصر بیرون فرستد و در باریک اندیشی بیش تر در می یابد که کنیسه اختراع و خلق او را علی البدل ارتکاب چه گونه نیاتی قرار داده است.

«در سنه 1857 مسیحیه از برای تغییر الفبای اسلام در زبان فارسی کتابچه ای تالیف کردم و دلایل وجوب تغییر ان را در این کتابچه بیان نمودم. در سنه 1863 از ایمپراطور زاده افخم جانشین قفقاس غراندوف میخاییل اجازت حاصل کرده برای اعلان این خیال عازم اسلامبول شدم. جمیع مخارج سفر را حضرت غراندوف از خزینه مرحمت فرمود و وزیرش غروزیشترن به ایلچی روس در اسلامبول کاغذ نوشت که در باب انجام مطالب من نزد اولیای دولت عثمانیه لازمه تقویت معمول دارد. کتابچه تغییر الفبا را به معرفی دراغامان ایلچی روس به صدر اعظم عثمانی فواد پاشا پیشنهاد کردم و تشکیلات ترکیه و حکایت یوسف شاه را نیز نشان دادم». (مقالات میرزا قتح علی اخوند زاده، ص 13).

اینک با مراجعه به بیانات بالا با کاربرد دست ساخته و کالاهایی اشنا می شویم که کنسه و کلیسا در جهت ایجاد تمرکز و تجمع دوباره در شرق میانه به دنبال 23 قرن خاموشی سازمان داده اند. دورانی که دیگر با دیوان این شاعر و رشحات آن مفسر قرآن به سامان نمی رسد. عصر تحولات فرهنگی و صنعتی و خط آهن و تراموا، توجه به نونویسی و نوپوشی، راه اندازی مراکز آموزش عالی و کارخانجات تولیدی و تحولات درونی و بیرونی است، پس به جای حافظ و عطار و محمود غزنوی، حاج سیاح و اخوند زاده و میرزا ملکم و امیر کبیر و ناصرالدین شاه و سفر اروپا تراشیده اند.

اسناد قاجار که از زمان ناصرالدین شاه ارائه می شود، در زمره آشفته ترین اوراق تاریخی در سراسر جهان و مملو از داده های ضد و نقیض و بی نیاز از اثبات است. مثلا این طراحی خنک و یخ کرده را که از کتاب تاریخ قاجار گرانت واتسن برداشته ام متعلق به ناصرالدین شاه در اوائل دوران سلطنت و در 16 سالگی او می دانند که گرچه کار قلم و دست است، اما از فرآورده های عکاسی تهامی می گویند و هرچند هیچ چیز همسان با دیگر پته و تصاویر شاه قجر ندارد، اما زمانی که با شرح حال و شیوه گذران روزانه او آشنا می شویم چنان می نماید که قبله عالم هرگز احوالات کودکی را ترک نکرده اند.  

«روز جمعه 25 ربیع الاول 1306: صبح برخاستم، باران زیادی دیشب الی صبح آمده بود. صبح هم به شدت می بارید. اخبار سواری شده بود، رخت پوشیده سوار کالسکه شده رفتم سرکوه دوشان تپه ناهار خوردم. سیاچی، ملیجک، ابوالحسن خان، جوجه، ادیب، اکبری و... بودند. بعد از ناهار گردش روی مهتابی کردم، باران می آمد، سرد بود. سیل راه افتاد. همه کوه ها برهنه بود. برف الی دامنه شمیران را زده بود. صحرا و هوا بسیار خوب بود. قدری در رخت خواب دراز کشیدم. سرما خوردم، از بینی ام آب آمد. چای و عصرانه خورده، عصری پیاده آمدیم پایین. خیلی پیاده الی دم اول خیابان رفته به کالسکه نشسته، شهر رفتم. الی غروب می بارید. غروب ایستاد. عزیزالسلطان توی اتاق اش پرده کشیده بازی تماشاخانه با غلام بچه هایش در کمال خوبی درمی آوردند. خیلی آن جا نشستم. زن ها جمع شدند. بلقیس این روزها خیلی ناخوش است. زاغی پیدا نیست. سلطان الحکما معالجه می کند. موسیو دنی رئیس راه آهن این روزها رفت فرنگستان. ژولیه به جای او ماند. دنی باز خواهد آمد. شب هم باز بارید. فردا صبح آفتاب صافی شد. الی چند روز آفتاب بود.
روز دوشنبه 28 ربیع الاول 1306:
عصری گلین خانم و اکثری از حرم خانه به راه آهن به حضرت عبدالعظیم (ع) رفته اند. شمس الدوله، باقری، عروسی، مرجان، زهرا سلطان و غیره و غیره خیلی رفته بودند. کنیز زیاده چرکی را عزیز السلطان نگذاشته بود برود، گریه می کرده است. حاجی سرور شب آمد در تالار برلیان. مردانه بودیم. ناله می کرد که پدر من درآمد از دست زن ها و... . شام را بیرون خوردیم. آشپز چلاق مشیرالدوله خوراک فرنگی پخته بود، گرم می آورند. اعتمادالسلطنه، موچول خان، پیشخدمت های سفید بودند. میرزا محمد خان به جعفرآباد رفته است، نبود. این روزها موچول خان ملقب به صدیق السلطنه شده است. نشان صورت هم به او داده ایم. اقبال الدوله چند روز است به کاشان آمده است. امروز کاغذ زیادی خواندیم با امین السلطان و... گرم خانه و گل خانه بسیار خوبی در باغ میدان ساخته ایم. ان شاءالله چیز خوب با معنی خواهد شد». (عبدالحسین نوایی و الهام ملک زاده، روزنامه خاطرات ناصرالدین شاه، ص118)

این احوالات شاهانه در 7 سال مانده به زمان ترک زندگانی اوست که در مقایسه، کپی یکسانی از گذران هر روزه شاه مشهور به شهید است. تنها تحرک دورتر از بلندی های اطراف تهران او سفر های اروپا و دیدار از بارگاه امام رضا و عتبات عالیات است که از هیچ کدام حتی به میزان ثبت در یک تصویر، مستندی باقی نیست و با یادآوری سالیان دراز مسند نشینی او، که تا نیم سده امتداد می دهند،ٍ شرح حال دیگری جز همین پرسه زدن و قلیان کشیدن و دوربین انداختن و جرگه کردن شکار ندارد. آیا همین مقدرات و معلومات به روشنی نشان نمی دهد که گردانندگان و قاجار سازان از این پرسه زن  هیچ کاره انتظار سلطنت نداشته اند که دائما برای رفع و رجوع رخ دادهای گوناگون نیازمند صرف خبرگی های مخصوص به خود است.

حالا و در رجوع به این دو تصویر صدر و ذیل،  بار دیگر صاحب ناصرالدین شاه می شویم، با کلاه و کبکبه و شمشیر و جقه و کمربند مرصع، در همان زیر زمین پیشین که باز هم عمق میدان عکس را با همان پارچه سیاه آشنا پوشانده اند. آیا این گونه تصاویر قبله عالم مگر به کدام چشم انداز باز می شده که باید از چشم نامحرمان پوشیده می ماند؟ از عجایب این عکس اوضاع دست های شاه قجر و ظاهرا شبه دست نوشته ای است که برای القای شال بر کمرگاه و شکم سلطان چسبانده اند.



این هم فرصت فراهم شده دیگری تا آکتور ما برای ساعتی ناصرالدین شاه شود و البته باز هم در همان محوطه بسته و پرده استتار پشت سر. راستی هم به سادگی قابل تشخیص نیست که این کراوات زده ی با جامه غیر رسمی بد فرم را، که نسبت به سلطان صاحب قران سبیل های کم پشت و بی امتدادی دارد تا چه میزان می توان همان قبله عالم معهود شناخت.

«شنبه 19 رجب 1303: امروز الحمداللله شاه سوار نشدند. من صبح زود خانه امین حضور رفتم که بل که بعد از دادن تعارفات او را وادارم کتابچه های حساب مرا به صحه برساند. با هم دربخانه آمدیم. من دارالترجمه رفتم. تا شاه بیرون تشریف آوردند خدمت شان رسیدم. خیلی متغیر بود. اول سبب را ندانستم. امین حضور هم خرخر تفصیل کتابچه های مرا عرض کرد. این اشخاص نوکر بخت خودشان می باشند والا قابل هیچ نیستند. کار هم نگذشت. سر ناهار بودم. فرمودند شب حاضر باشم. خانه آمدم. شب رفتم تا ساعت سه حضور بودم. بعد نایب السلطنه را ملاقات کردم. خانه آمدم. اما سبب تغیر خاطر مبارک این بود که شاه دیروز فرموده بودند ملیجک دوم را سلطنت آباد بیاورند که بچه گردش کرده باشد، تیر بستگ خورد. ملیجک نیامد. این بود زود مراجعت فرمودند. وقتی که وارد عمارت شدند معلوم می شود حاجی الله ملیجک را محض مداخل برده است دولاب باغ سهام الدوله. در راه انگشت ملیجک لای درشکه مانده زخم شده. این همه تغیرات امروز این بود. حاجی الله معزول شد. مدتی با ملیجک اول خلوت فرمودند. بعد با مردک دائی ملیجک دوم. حاصل کلام قرار شد سید ابوالقاسم جد امی ملیجک از این به بعد اتابک ملیجک دوم شود. با خود سید خلوت فرموده به گردن اش گذاشت. آصف الدوله هم احضار شده بود. ظاهرا پیشکش داده بود. چرا که وقتی او رفت شاه فرمود کدام کس می گوید آصف الدوله دیوانه است. در کمال عقل است. اول کسی که این حرف را زد خود قبله ی عالم بود. الحال این طور می فرمایند. خلاصه عصر شاه قورخانه رفتند. مجسمه ی شاه را آجودان مخصوص داده است از چدن ریخته اند. خیلی خوششان آمده بود. تمجید می فرمودند». (روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه، ص 429)


این مجسمه فلزی ناصرالدین شاه ماجرای جذابی دارد که گرچه کم تر اشاره ای در باب آن نوشته اند، اما آن چه در اختیار است و به بازار فرستاده اند، آبرومند تر از تصویر فوق نیست که مهر موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران را دارد. تصویر ظاهرا مجسمه بدون پایه ای را در باغ شاه نشان می دهد که به هنگام انعکاس در آب نه فقط صاحب پایه سنگی مکعب شکل می شود بل درختان همسایه مجسمه نیز هنگام برگرداندن در آب، حجم و اندازه و شمایل تازه ای دارند! با این همه تمام این مسخرگی های قاجاری زمانی به اوج می رسد که با خبر می شویم که شرح مندرج در یادداشت های اختصاصی شاه قجر در باب روز 19 رجب 1303 شباهتی به مطالب و داده های کتاب اعتماد السلطنه ندارد.

«روز شنبه نوزدهم رجب 1303: باز هوا ابر و گرم و خفه بود. باغ ما مثل بهشت است. حقیقتا صفای زیادی دارد. ملیجک، امین اقدس خانه امام جمعه رفته اند، مهمان هستند. ایلچی ینگی دنیا حضور آمد. یک تفنگ هیجده تیره خوب پیشکش کرد. بعد آمدم پایین در باغ گشتم. بعد رفتم دیوان خانه، از در باب همایون، شمس الدوله مادر شاهزاده پشخدمت زن پرویز میرزا را آورد حضور. حسنیه خانم قدیم است. مکه رفته بود. حالا آمده است، برود خراسان، دیده شد. رفتم پیاده قورخانه، خیلی گشتم پیاده، خسته شدم. چای عصرانه آن جا خوردم، نایب السلطنه، سایرین همه بودند. آجوان مخصوص توپ ته پر ساخته بود. کارها و صنعت های خوب کرده بودند. جارچی باشی، مرده است. عصری دو ساعت به غروب مانده بود در اتاق نارنجستان نشسته بودیم، امین السلطنه هم بود. یک وقت دیدیم گرد و خاک و ابری از سمت شاهزاده عبدالعظیم بالا آمد. آمد و آمد تا به شهر رسید به قدر چند دقیقه باران بسیار شدیدی بارید. که همه ناودان های بام ها سرازیر شد و بعد ایستاد. از همین باران مختصر، هوایی شد مثل بهشت. چنان باصفا شد که هیچ همچو چیزی نمی شود». (پرویز بدیعی، یادداشت های روزانه ناصرالدین شاه، ص 357)

ملاحظه فرمودید که زمین و زمان نوزده رجب ۱۳۰۳ شاه قجر با وصف همان روز در نوشته های اعتماد السلطنه به میزانی تفاوت اساسی دارد که یک مجسمه بزرگ فلزی در یادداشت شاه گم شده است.

و بالاخره این عکس مجموعه یحیی ذکاء را به یاد می آورید که یک جفت پا کم داشت و تصویر شاه و مهمان دارش در اروپا معرفی شده بود. حالا همان عکس را در صفحه 376 کتاب «عکس های قدیمی ایران»، از انتشارات دانشگاه تهران به شماره 2010 با این زیر نویس چاپ کرده اند:

«گروهی از رجال در حضور ناصرالدین شاه. پشت سر شاه: محمد علی خان امین السلطنه و سمت راست او علی رضا خان عضد الملک».

بدین ترتیب نه فقط روایت وینی عکس از سکه می افتد، بل نهایت مسخرگی آن جاست که اسامی همراهان شاه در عکس مجموعه ذکاء هیچ همخوانی با اسامی مذکور در کتاب چاپ دانشگاه تهران ندارد و در جای کامران میرزای عکس مجموعه ذکاء، محمد علی خان امین السلطنه و در عوض آقا رضا اقبال السلطنه در شرح عکس ذکاء، کتاب دانشگاه تهران علی رضا خان عضد الملک را نشانده است. (ادامه دارد)


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo