X
تبلیغات
رایتل

کتاب چهارم، برامدن مردم، مقدمه ۴

سه‌شنبه 26 مهر 1390 ساعت 11:33 ب.ظ
برامدن مردم، مقدمه ۴



مصمم بودم فصول رسمی مراکز قدرت کاغذین و یراق داران بی نشان حکومت ها را بر اساس قصه های موجود دنبال کنم، از افشاریه و زندیه بنویسم و اوراق کتاب هایی را نشانی دهم که مشتی از عالی مقام ترین مدعیان، در صحن صفحات آن درباره  سردم داران این سلاسل بی نمایه، همچنان به قرار قبل، نقالی کرده اند. اما با زیر و رو کردن یادداشت های شخصی و مکتوبات تولیدی موجود، درباره  ظهور و سقوط صفویه و ورود نادر شاه و کریم خان به تاریخ و بررسی تاثیر این رفت و آمدها، حتی کور سویی در ظلمات برهوت بی نهایت آن نیافتم و موجود زنده ای را شناسایی نکردم که میان دور انداختن اصطلاحا دولت صفوی تا ظهور ناصر الدین شاه، مسئولیتی در تاریخ به گردن گرفته باشد، مگر مقدماتی فوق عامیانه در توضیح هجوم دو قاطر سوار، با نام های نادر و اشرف، که از دهکی در خراسان و افغانستان به سرزمین هند و دولت صفویه تاخته اند و ستونی از مناصب درباری و دولتی ساخته اند که از چنته و کلاه عروسک گردانان و شعبده بازان هندی ییرون جهیده اند.

تاریخ نادر شاه، و. مینورسکی، پاریس 1934، ترجمه رشید یاسمی.

دولت نادر شاه افشار- آرونوو ا-َ ترجمه حمید امین

تاریخ نادر شاه افشار- ترجمه ناصر الملک

نادر افشار- عبدالرشید بن محمد شفیع افشارلو محمودلو

نادر شاه افشار- رضا شعبانی

تاریخ ایران در عصر افشاریه- رضا شعبانی

تاریخ روابط ایران و هند در عصر افشاریه- ریاض الاسلام

نامه های شگفت انگیز از کشیشان فرانسوی در دوران صفویه و افشاریه- ترجمه بهرام فره وشی

ایران و کریم خان زند، غلام علی رجایی

تاریخ گیتی گشا - موسوی اصفهانی

تاریخ زندیه - عبدالکریم شیرازی

تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی ایران در دوره های افشاریه و زندیه- رضا شعبانی

رستم التواریخ - محمد هاشم آصف

تاریخ زندیه - هادی هدایتی

گزارش کارملیت هااز ایران در دوران افشاریه و زندیه- ترجمه معصومه ارباب.

جستاری در شهرسازی و معماری زندیه - طاهره نصر

تاریخ ایران کمبریج از نادرشاه تا زندیه

تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در عصر زند- غلام رضا ورهرام

کریم خان زند- جان پری

آخرین روزهای لطف علی خان زند - سرهارد فورد جونز

کریم خان زند و خلیج فارس- احمد فرامرزی

کریم خان زند و زمان او - پرویز رجبی

جانشینان کریم خان زند - حسن خوب نظر

تاریخ شیراز از آغاز تا سلطنت کریم خان زند- حسن خوب نظر

کریم خان زند - عبدالحسین نوایی

این چند کتاب فقط مشتی از مجموع تدارکات مکتوبی است که هر یک از آن ها، با ضعیف ترین صورت بندی ممکن، گویی قصد تمسخر تاریخ آن دوران را داشته و برابر معمول با به کار انداختن شبانه روزی و مداوم جنگ، باز هم تکلیف همه چیز را به شمشیر هر از راه رسیده و به گونه ای بسته اند که مثلا از فرط ناچیزی و ناپختگی کلام و عرضه مطالب بی ریشه و استدلال، هر یک اشرف افغان و نادر شاه افشار و کریم خان زند دیگری زیر بغل دارند. به راستی تدارک انبوه سیاه مشق های موجود، در باب صاحبان جلال صفوی و افشار و زند، برای دارندگان توان لازم در کند و کاو تاریخ آن دوران، فرصت مغتنمی است که رسالاتی در نحوه تاریخ نگاری مخصوص گولان و بی خبران تهیه ببینند. اینک و برای ورود به مدخل در پیش، مناسب است تا با متونی از این به اصطلاح تالیفات زبده تاریخی آشنا شویم که هیچ یک اندک یهای تاریخی ندارد و حرافی بی ارزشی در حواشی مربوطه است. 

«داستان ذکر تفصیل باشیان سرکار عظمت مدار شاهنشاهی، که همه با عمامه های خلیل خانی و کفش ساغری و چاقشور و قلیان های کرمانی و همه بر مرکب های گران بها سوار بوده اند: 

عالی جناب مقدس القاب آخوند ملاباشی، حکیم باشی، منجم باشی، کاتب باشی، شاعر باشی، کتاب نویس باشی، جراح باشی، سرکشیکچی باشی، ایشیک آقاسی باشی، قوریساول باشی، قوللر آقاسی باشی، نسقچی باشی، فراش باشی، توپچی باشی، زنبورکچی باشی، تفنگچی آقاسی باشی، چتردار باشی، جیقه بند باشی، مسند دار باشی، سجاده دار باشی، زرگر باشی، خزانه دار باشی، جارچی باشی، میرآخور باشی، میرشکار باشی، قوشچی باشی، پیشخدمت باشی، جواهری باشی، خیاط باشی، اتوکش باشی، ساعت سازباشی، جبه دار باشی، جلودار باشی، سلاح دار باشی، آبدار باشی، سقا باشی، نقاش باشی، معمار باشی، نجارباشی، سرایدار باشی، حجار باشی، تاجر باشی، کرک یراق باشی، زین دار باشی، تازی کش باشی، چرکچی باشی، بقال باشی، عطار باشی، رزاز باشی، قصاب باشی، علاف باشی، اونچی باشی، طوقچی باشی، یمشچی باشی، شربت دار باشی، طباخ باشی، سفره چی باشی، عصار باشی، انباردارباشی، معبر باشی، صراف باشی، زره سازباشی، سیاف باشی، کمانگر باشی، تیرگر باشی، چلانگر باشی، باغبان باشی، بلوک باشی، کدخدا باشی، علاقه مند باشی، ایاغچی باشی، ابریق دارباشی، جنیبه کش باشی، باشماقچی باشی، مشعلچی باشی، چراغچی باشی، شماعی باشی، مسگر باشی، سفیدگرباشی، سراج باشی، میناساز باشی، چکمه دوز باشی، حلاج باشی، صحاف باشی، رمه دار باشی، گله دارباشی، قاطرچی باشی، ساربان باشی، گل کارباشی، عندلیبچی باشی، بطچی باشی، طاووسچی باشی، قنادچی باشی، بزازچی باشی، شعرباف باشی، لواف باشی، اکاف باشی، کفاش باشی، کلاه دوز باشی، خراط باشی، آیینه ساز باشی، اریکه دار باشی، محمره چی باشی، حمامچی باشی، خاصه تراش باشی، زردوز باشی، حداد باشی، آجرتراش باشی، موذن باشی، شاطرباشی، پهلوان باشی، عزب باشی، قلندر باشی، خیام باشی، منبت کار باشی، حکاک باشی، یورتچی باشی، سورساتچی باشی، فیلبان باشی، شیربان باشی، ماربان باشی، غسال باشی، تیمارچی باشی، چاووش باشی، نعلبند باشی، بیل دار باشی، مقنی باشی، مغنی باشی، مطرب باشی، مقلد باشی، مسخره باشی، گدا باشی، زندانبان باشی، جلاد باشی، مساح باشی، قتال باشی، لوطی باشی و امثال اینان». (محمدهاشم آصف، رستم التواریخ، ص ۹۹)  

جز لودگی لازم و برابر و مناسب با متن بالا، که اعضا و صاحب منصبان دولت شاه سلطان حسین را برمی شمرد، شیوه برخورد دیگری به کار نمی آید. زیرا اصولا متن تالیفات نسبت داده شده به مدخل در پیش، اعم از حاصل کار خودی و یا بیگانه هیچ ارتباطی با بررسی تاریخی آن دوران ندارد و بی استثنا گویی به قصد جمع آوری مطایبات و مضاحک آماده کرده اند. مثلا بر من معلوم نشد که وظیفه یا وظایف آن عزب باشی دربار چه بوده و برای رفع چه تنگنایی به خدمت فرا خوانده می شده و به خصوص باور حضور اتوکش باشی و گدا باشی در دربار صفوی را به میزان لازم و تا حد ناباوری مطلق دشوار می دیدم. 

«آن پادشاه جم جاه شیرین شمایل و نیکو خصال بوده، یعنی میانه بالا و ستبر گردن و میش چشم و پهن ابرو و پیوسته ابرو و سرخ گونه و پهن شانه و باریک میان و ستبر بازو و دراز دست و بلند آواز و شیرین سخن و بسیار خند و بسیارگو و روشن ضمیر و بلند همت و پر فطنت و با حیا و با ادب و با سخا و وفا و پر حلم و حوصله و بردبار و زیرک و باسط الید و کریم و همیم و رشید و صبور و صاحب نظر و بصیرت و مجتمع اللحیه و دراز سبلت و کج بینی و دهان فراخ و فراخ چشم و بزرگ گوش و نازک لب و خوش بو». (محمدهاشم آصف، رستم التواریخ، ص ۸۴) 

توصیف این مانکن صفوی، که به صورت معمول مسئول شکست و فرو پاشی دولت مقتدر صفوی معرفی می شود، مقدار بیش تری از بار سیاسی متون مربوطه و هر متن دیگری در این باب می کاهد و خواننده را وسوسه می کند تا چنین مقام بلند پایه ای را در منظر خود مجسم کند که با اوصاف بالا تصرف اریکه سلطنت برای او بد بیاری محسوب می شود.  

 «محمد رضای ولد آقا کبیر صراف که به هندوستان رفته و دعوی پادشاهی نمود و به لطایف الحیل پایتخت زنگبار را گرفت و مهراج را معزول نمود و گنج های بسیار از زر و سیم و جواهر را مالک شد. از بدو فطرت تا به حال هیچ سلطان و صاحب قرانی بدان مملکت دست نیافته و تسلط نیافته و دوازده سردار انگلیز که با لشکر و آتش خانه بسیار در پی تسخیر آن مملکت رفته بودند، همه مغلوب و مقهور شده بودند و اسیر شده بودند و محبوس و مقید شده بودند.

در آن وقت، پنه پارته (بنا پارت) ـ پادشاه انگلیز ـ ایلچی به تهنیت و مبارک باد، نزد نواب بنده پرور که آقا محمد رضای مذکور باشد، فرستاد. نواب بنده پرور فرمود همه ی ایشان را کشتند و ایلچی را ناقص الاعضا نموده و اخراج نمود و کشته های فرنگیان را فرمود با پنجاه هزار من چوب عود به آتش سوختند و به قدر هزار هزار من، طلای ساخته از آلات و اسباب زندگی را فرمود در برکه ی آبی که به قدر نیم فرسخ در نیم فرسخ، طول و عرض آن و عمق اش از هزار زرع بیش تر بود، ریختند که بیرون آوردن اش امکان ندارد. و پادشاه انگلیز، چهار مرتبه، لشکر به جانب او فرستاد. همه کشته و اسیر شدند و نواب بنده پرور، یعنی آقا محمدرضای شبکه سای زرنگ حیله گر، در سلطنت، کمال استقلال یافته و تاج مرصع مهراج را برسر نهاد و بر تخت مهراج که پنجاه زرع در پنجاه زرع از زر ناب و جواهر گران بهای خوشاب ساخته بودند، برمسند مکلل به لئالی برنشست و به عدل و احسان و حساب و احتساب و تمییز با اهل آن حدود رفتارنمود و همه ی ایشان به قدر پنج کرور به حکم نافذ او شرف اسلام یافته، ارادت و اخلاص به وی ورزیدند. و فرمود حسینیه های بسیار در آن جا بنا نمودند و گنبدها و گلدسته های آن ها را از طلا ساختند و متولی ها و مستحفظ ها و عمله و خدمه به جهت آن ها و اخراجات، که در آن جا امام پاره می گویند، شبانه روزی قرار داد و چون این وقایع به عرض پادشاه انگلیز و بزرگان لندن رسید بساط مشورت چیدند و کنکاش و کوثل نمودند و از روی مکر و خدعه، به قدر دو سه هزار نفر بر رسم فرار آمدند در خدمت نواب بنده پرور و به شرف اسلام قرین و ملازمت اختیار نمودند». (محمدهاشم آصف، رستم التواریخ، ص ۱۴)  

اگر گمان می کنید مرتب کردن چنین مراتبی را می توان به عنوان تصویر سازی لازم و سالم از قضایای گذشته پذیرفت و اگر هنوز هم اساتید کرسی تاریخ  نشین از شاگردان می پرسند که مثلا بقال باشی عهد شاه سلطان حسین چه نام داشته و همین کتاب رستم التواریخ را به عنوان متن درسی دانشگاه توصیه می کنند، پس باید یقین کرد که ابواب و ارباب جمعی چنین تاریخ سازانی، که علی المعمول صاحب کرسی آموزشی در مراتب عالی اند از درگیری با مطالبی هراسان می شوند، که بحث در باب آن به ابطال مدارک شان خواهد انجامید. 

«داستان ذکر اسامی پهلوانان و زبردستان و گردان شب رو عیار مکار طرار خون خوار چالاک و چابک و چست بی باک آن زمان، از هر قوم و قبیله. پهلوان حسین ماربانی اصفهانی، ملاباقردیو سفید اصفاهانی، محمد غلاف گر لنبنی اصفاهانی، علی عسکر بیگ طوقچی باشی، زنگنه ی شیخ علی خانی، حاجی عشور لرشیرنی، امیر محمد سمیع کارانه آقاسی گنج علی خانی، امیرشمس الدین گنج علی خانی، دایی ظهیر الدین هفت شیی شیخ علی خانی، دایی کثیر هفت شویی اصفاهانی، قادربیگ نجف آبادی عرب، پهلوان حسین شیر سبیل گنج علیخانی، محمد شریف اونچی باشی لنبانی، محمد بیگ عطار باشی لنبانی، غلام علی بیگ آنالو، نجف قلی شاملو،سلطان محمد بیگ ارشلو، ندرقلی بیگ قرخلو، آدینه قلی بیگ تخماقلو، اسماعیل خان ـ ولد حاجی علی خان سجاده دار باشی، پسر عم کاظم خان قراداغلو، حسن علی بیگ بیات، حسین علی بیگ کردجان بگلو، محمد خان ارومیه، جعفر قلی بیگ تبریزی، ندرمحمد بیگ خویی، یار محمد بیگ شیروانی، فتح الله بیگ گنجه ای، شیرعلی بیگ مراغه ای، سبحان ویردی بیگ اردلانی، سیف الله بیگ قبه ای، محمود خان بیگ دربندی، الله ویردی بیگ بادکوبه ای، افراسیاب بیگ نخجوانی، برزو بیگ دملی، بیژن بیگ شقاقی، گرگین بیگ شماخی، بهرام بیگ اردبیلی، سعید بیگ شکی، داراب بیگ بلخی، غلام علی بیگ ایروانی، عمر آقا بیگ هراتی، عثمان قلی بیگ قندهاری، شیرمحمد کابلی، مقصود علی بیگ خراسانی، شهبازبیگ کرمانی، محمدتقی بیگ یزدی، رستم بیگ سیستانی، علی قلی بیگ شیرازی، سهراب بیگ لاری، حیدربیگ کهکیلویه، غضنفر بیگ بهبهانی، رضاقلی بیگ مشهدی، بهرام علی بیگ نیشابوری، رحمان بیگ قاین، صفدر بیگ طبسی، قزلباش بیگ کیوان آبادی، عرب بیگ ترشیزی، ترخون بیگ درگزی، محراب بیگ بجنوردی، هرمز بیگ تربتی، فرامرز بیگ خبوشانی، صندل بیگ نسا ابیوردی، قلیچ بیگ کلاتی، شهبازبیگ همدانی، یار علی بیگ بندری، تهمورث بیگ کزازی، حسن یار بیگ کمره ای، جعفرعلی بیگ کرمانشاهی، محمد باقر بیگ نهاوندی، پیرویس بیگ بروجردی، الله یاربیگ شوشتری، شاهپور بیگ فیلی، محمد جعفر بیگ حویزه ای، نور محمد بیگ کاشانی، صمد بیگ تهرانی، مظفرعلی بیگ قمی، عون الله بیگ قزوینی، اسدالله بیگ مازندرانی، قنبرعلی بیگ رشتی، کرم علی بیگ لاهیجی، گلابی آقای قوالو، علی مدد آقای عضد الو، علی قلی آقای قیاخلو، داراب بیگ افشار، رشید بیگ دوالو، سعید بیگ قراگوزلو، خنجر بیگ چپشلو، ذوالفقار بیگ عثمانلو، بهادر بیگ لگزی، نورعلی بیگ برکشاطی، صفدر بیگ ذوالقدر، حمید خان بیگ قشقاقی، یل گلدیبیگ قورد، محمد رحیم بیگ بوالوردی، محمد ولی بیگ محمد حسنی، محمد رضا بیگ گرایلی، ناهید بیگ بلوچ، شمشیر بیگ قرابیات، فیض الله بیگ طالش، فضل الله بیگ قراداغلی، سلیم بیگ قراباغی، مضراب بیگ خمسه ای، محمود علی بیگ جهانشیر، علی مردان آقای بختیاری چهار لنگ، نصیر آقای بختیاری هفت لنگ، توشمال کریم زند بکله، سلطان علی بیگ زند هزاره، صفر بیگ مافی، سهراب بیگ نانکلی، دوست علی بیگ زند هزاره، صفر بیگ مافی، سهراب بیگ نانکلی، دوست علی بیگ جلیل وند، حسن بیگ کارخانه، پیرجان بیگ بوالحسنی، عباس علی بیگ زوله، قربان علی بیگ باجلان، علی بیگ هداوند، بهرام عی عبدالملکی، شوکت علی بیگ خضر، سبحان ویردی بیگ یموت، امام وردی بیگ عیماق، عثمان بیگ درانی، هشام بیگ سه دوزه ای، عبدالملک بیگ قلیچه ای، خدایار بیگ قلیچه ای، ولی محمد بیک بیلدار باشی خلج، جعفر بیگ قمشه ای، محسن بیگ سمیرمی، برات علی بیگ کراجی، شیر محمد بیگ لنجانی، شاهوردی بیگ جرقویه، زال بیگ تبرکی، اسفندیار بیگ زمانی، داراب بیگ قهابی، سمندر بیگ چهار محلی، تهماسب خوزانی، رستم بیگ فروشانی، جعفر علی بیگ ورنصفا درانی، زبر دست بیگ فریدنی، گودرز بیگ حبئی، رحمان بیگ گزی، میر ابراهیم بیگ برخواری... و امثال اینان که ذکر اسامی ایشان باعث طول کلام می شود. که هر یک از ایشان در پهلوانی و زبر دستی و رزم جویی، مانند رستم زال و گودرز و گیو و فرامرز و بیژن و قارن بوده اند و آن سلطان جمشید نشان، در تنبیه ایشان عاجز بود به سبب این که ارکان دولت ایشان را حمایت و اعانت می نمودند و هر کار ناصوابی که از ایشان می دید، به همین علت به سیاست ایشان نمی توانست پرداخت و عنان و اختیارشان را از کف رها نموده و بر دوش ایشان انداخته. (محمد هاشم آصف، رستم التواریخ، ص 103) 

هر منتقد عاقبت اندیش با وجود این همه گردن کش مکار که رستم الحکما معرفی می کند، از ورود به ارزیابی قضیه منصرف می شود و با این همه قادر نیست از علت و ضرورت معرفی این همه خون ریز چالاک و چابک نپرسد و از ارتباط آنان با موضوع تاریخ درهم تنیده صفوی و افشار و زند سئوال نکند. این سرنوشت هر متنی است که قلم داران تاریخ ساز در باب دوران مورد نظر دنبال کرده اند، که حتی یک سطر مندرجات آن ها تاریخی شناخته نمی شود.  

 «آثار زوال دولت صفویه: از آثار زوال دولت و اقبال آن سلطان جمشید نشان، آن چه به ظهور رسید، اول این بود که طبع اشرف اش از اسب سواری متنفر شده و مایل به خر سواری شده بود و با زنان خاصه خود به باغ ها و بوستان ها و مرغزارها بر خر مصری یراق مرصع سوار شده تشریف می بردند و به هر قریه که داخل می شد، زنان و دختران آن قریه بی چادر و پرده به استقبال اش می آمدند و صد خواجه سیاه و سفید یعنی مردهایی که آلت رجولیت ایشان را به جهت حرمیت زنان شاه قطع نموده بودند ، قرقچی و قدغنچی همیشه همراه داشت». (محمد هاشم آصف، رستم التواریخ، ص 106)     

 آیا ملتفت می شوید که بر سر هویت و دیرینه مردم دوران معینی چه آورده و کدام کسان مسئولیت انتشار آسان این گونه افاضات بی پرنسیب را، که  از تمسخر آشکار تاریخ مشحون است، بر دوش برده اند و آیا گمان می کنید برآورندگان چنین صحنه های شنیعی از حوادث به ظاهر تاریخی ، دست پرورده و تحت حمایت کدام مکتب و مرکزاند؟ 

«بنابراین اشرف، پس از آن که قوای خود را منظم کرد، در ربیع الاخر ۱۱۴۲ با همان شدتی که افغان ها آن را موفقیت آمیز می دانستند به دشمن حمله برد. قوای نادر در مقابل او پایداری کرد و با کمال نظم به شلیک توپخانه ی او پاسخ داد و تحت تاثیر افغان ها قرار نگرفت. اشرف که از انضباط صفوف قشون ایران در تعجب مانده ولی مبهوت نشده بود قوای خود را از حمله بازداشت، و به حیله ای که در جنگ با ترکان عثمانی از آن استفاده کرده بود توسل جست. برای این منظور، به دو گروه از سربازان که هر یک شامل سه هزار تن می شد فرمان داد که تحت فرمان کارآزموده ترین افسران دور بزنند و ازپشت و جناح به دشمن حمله برند، و خود ازجلو به مقابله ی ایرانی ها شتافت. طهماسب قلی که هر قسمت را زیر نظر داشت آماده ی حمله به خصم شد، و با چنان شجاعتی حمله ی آن ها را دفع کرد که همگی را تار و مار ساخت، و پس از آن که شلیک توپ ها را متوجه آن ها کرد، نوبت او رسید و شدیدا به آن ها حمله کرد و به آسانی بر آن ها غالب آمد.
معلوم نیست در این جنگ تلفات طرفین چه اندازه بوده است می توان حدس زد که افغان ها تلفات زیادی دادند و شترها و زنبورک ها و چادرها و تمام بار و بنه ی آن ها به دست فاتحان افتاد. افغان ها پس از این شکست به تهران گریختند و مسافت دویست میل را در دو روز طی کردند. در این شهر، بعد ازغارت اموال مردم و اندکی استراحت، با زحمت خود را به اصفهان رساندند. در همان روز که قشون افغان وارد اصفهان شد، اشرف به تمام هموطنان خود که در آن شهر می زیستند فرمان داد که با اسباب و اموال خود به درون ارگ بروند. این امر با چنان همهمه و آشوبی اجرا شد که گفتی شهر مورد حمله قرار گرفته است. سپس افغان ها سایر اهالی را ازخانه های خود بیرون راندند و آن چه را که نتوانستند با خود ببرند نابود کردند و اشیاء قیمتی دکان ها را به باد غارت دادند. آن گاه اشرف با تمام سپاهیان خود به جانب مورچه خورت عزیمت کرد و در آن جا در محل مناسبی موضع گرفت». (جونس هنوی، هجوم افغان و زوال دولت صفوی، ص ۳۱۴)

 همین پناه بردن به تهران، لااقل ۱۵۰ سال مقدم بر وجود این شهر، و غارت مردم بی نشان  اصفهان در آن زمان، خود بر ماهیت مجعول تحولاتی گواهی می دهد که هنوی هم به نوبه خود ردیف کرده است. (ادامه دارد)

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo